۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

روش جدید حذف دانش آموزان بهایی

فرم ثبت نام


محرومیت از تحصیل جوانان بهایی در دانشگاههای ایران، تنها، حقی نیست که از قشر دانش آموز این جامعه دریغ شده است. از زمانی که مدارس فرزانگان در این آب و خاک تاسیس شد، جمهوری اسلامی اجازه ورود هیچ دانش آموز بهایی را به آنها نداد. بسیاری از این دانش آموزان هر ساله در مقاطع راهنمایی و دبیرستان، شرایط لازم برای شرکت در این مدارس را به دست آوردند و حتی به رتبه های بالای کشوری دست یافتند اما در لحظه ثبت نام با فرم تبعیض آمیز ستون مذهب مواجه شدند و تنها به علت اعتقاد دینیشان از ثبت نام در این مدارس محروم ماندند.
البته شکایتنامه ها، پیگیری های قانونی و تظلم خانواده این دانش آموزان تیز هوش، هم باری بر دوش آموزش و پرورش ایران بود و هم داغ ننگ تبعیضی بر پیشانی دولت ایران.
بنابراین امسال روش جدیدی برای پاک کردن این صورت مسئله از سوی آموزش و پرورش ایران در حال اجراست.
در تصویر این صفحه، گزارشی از سیاست جدید دولت ایران را در ارتباط با دانش آموزان بهایی که قصد ثبت نام در این آزمون را دارند، خواهید دید.
این گزارش توسط " شادان شیرازی" 14 ساله تهیه شده است و نشان از این دارد که دانش آموز بهایی در همان ابتدا حتی اجازه ثبت نام در این آزمون را نخواهد داشت

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

نامه یک زندانی عاشق به همسرش


این آهنگ بر روی شعری از شاپور مرکزی ساخته شد، شعری که از زندان برای همسرش پری مرکزی فرستاد. این ویدئوی زیبا منو به سالهای دور برد. به دوران نوجوانی‌ام، به کوران حوادث و بلایا، به زمانی که جامعه بی دفاع بهایی مورد هجوم اهریمنی حکومت دژخیمان ایران قرار گرفته بود، به دوره ‌ای که هر روز خبر شومی به گوش می‌رسید از اعدام آشنایی، از ویران کردن خانه‌ای و آواره سازی خانواده‌ای، از سوزاندن پیرزنی بهایی در دل کوهی، از آزار کودک بی دفاعی در دبستانی، کشتن نوجوان بهایی زاده‌ای در قصبه‌ای(۱)، از تکه تکه کردن مردی در ولایتی و از توقیف اموال خانواده‌ای در شهر و روستایی. و گاهی فرصتی دست می‌داد تا به درد دل یکی از این شیداییان گوش دهیم و سرشک خون بر غم بی پایان عزیزی از دیده افشانیم.
یکی از اقوام نزدیک من به خاطر فعالیتهایش در جامعه بهایی، با بسیاری از این شهدا وقربانیان دوستی و ارتباط نزدیک داشت و بعضا از بازماندگان این قربانیان دعوت می‌کرد تا در منزلش و در جمع دوستان و آشنایان سخن از داغ دل گویند و عقده از قلب خونین بگشایند.
یکی از این عزیزان خانم پری مرکزی همسر شهید مجید شاپور مرکزی بود. خانم مسن و خوش صحبتی بود. مدتی هم در زندان گذرانده بود و یکی دو بار توانست در زندان با شوهرش ملاقات کند. وقتی از خاطراتش سخن می‌گفت سیلاب اشک از چشمانش روان بود. میان شعله می‌خندید، اشکهایش رو پاک می‌کرد و با زبانی آتشین در جان حضار درمی‌گرفت.
شهید شاپور مرکزی
در وبلاگ سروش علوی می‌خوانیم:
"...شاپور مرکزی تنها بهائی اعدامی بعد انقلاب گرگان بود که در اوین اعدام شد. حسابی زجرش داده بودند طوری که پسرش گلایه داشت که در آخرین ملاقات نتوانسته بود پدرش را بغل کند چون
دنده هایش را شکسته بودند. این شعر را قبل از اعدام برای زنش سروده :"

پریم قسم به یزدان / به ولا وعشق وایمان / به دوچشم مست جانان / به شهادت شهیدان / به دماء سرخ آنان / به طناب دار لرزان / به گلوله‌‌های غلطان/ به بلا و درد و زندان/ به خشونت نگهبان / که همیشه دارمت دوست


به خدای حی دادار / به عطا و لطف دلدار / به صفای دشت و گلزار / به دلی که می دهد یار / به صدای گریهء زار / که رسد زپشت دیوار / به دل ِ من ِ گرفتار / به دل ِ حزین و بیمار /که همیشه دارمت دوست


پریم قسم به مویت / به صفا و لطف رویت / به وفا و مهر خویت / به صدای های و هویت / به دل ِ غمینِ شویت / به صدای گفتگویت / به لبان بذله گویت / به دو چشم چون سبویت /به دل خدای جویت/ که همیشه دارمت دوست


پریم قسم به کعبه / به خدا و عشق سوگند / به دو دست بسته دربند / به ولای هر دو فرزند / به قرین و یار و پیوند / به زبور و زند و پازند / به مرارت شب بند / به حلاوت لب قند / به خدا و آن همه بند / که همیشه دارمت دوست

شعر هم از وبلاگ سروش علوی، البته با اندکی ویرایش و تصحیح

(۱)

پیمان سبحانی یکی از کوچکترین شهدای بهایی بعد از انقلاب ایران او در سال 1349 در یکی از شهرهای مرزی استان سیستان و بلوچستان به نام سراوان به دنیا آمد و در سال 1365 در سن 15 سالگی در همان شهر به شهادت رسید او از طرف بیت العدل اعظم الهی کوچکترین شهید بهایی ایران بعد از انقلاب شناخته شد. روحش شاد و یادش گرامی(پیمان سبحانی در فیس بوک)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

طرح هدفمند دستگیری گربه‌ها در سطح دانشگاه‌های سراسر کشور آغاز شد

یه جایی خوندم که دولت هسته‌ای برای دستگیری هر گربه هفت هزار تومان جایزه در نظر گرفته است.






خبر کمی شگفت انگیز بود. ظریفی گفت این اقدام از جمله اقدامات فرهنگی - امنیتی نظام است. منظورش رو خوب نفهمیدم.
گفت مگر نشنیدی که آقای مصباح فرمود که ظاهرا مفهوم ولایت هنوز خوب جا نرفته است؟
گفتم خب، که چی؟
ادامه داد:
فکر می‌کنی کسی که می‌خواد در روز واقعه، برای حفاظت از ولایت، هموطنانش رو در خیابون لت و پار کنه باید کجا آمادگی لازم را پیدا کنه؟ یک روزه که نمی‌شود آمادگی کسب کرد. هر چیزی یک پروسه‌ای داره و در پروسه‌ های فرهنگی باید از کودکی آغاز کرد. اول بچه رو می‌ذاریم رو دوشمون می‌بریم مراسم قمه زنی تا بچه یک کم رنگ خون ببینه ترسش بریزه. بزرگتر که شد می‌بریمش مراسم شلاق زنی سر چهارراه، تا ضجه و فریاد زدن لامذهب‌ها رو نگاه کنه بلکه دلرحمی بچگانه‌اش فروکش کنه. بزرگتر که شد می‌بریمش مراسم اعدام چند تا جاسوس وطن فروش کف بزنه، سوت بکشه، و چندتا چشم از حدقه بیرون زده رو تماشا کنه تا واقعیت و لزوم مجازات منافقین و خائنین بارگاه ولایت را بخوبی لمس کنه. اگه شد مراسم سنگسار هم ببریمش چه بهتر، بعدا که خواست بطری به اونجای مردم کنه می‌دونه که از اون بدترش هم هست و تردید به خودش راه نمی‌ده. اگه تا اینجای کار رو خوب پیش بره، می‌تونه مفت و مجانی از راه سهمیه بسیج وارد دانشگاه بشه. دانشگاه که رفت باید دنبال حیوانات کنه تا هم عضلاتش ورزیده شه و هم آموخته هایش را روی حیوانات پیاده سازی کنه، شاید هم در این بین دستش به پر و پاچه حیوان بینوا بخوره، و خدا را چه دیدی، با جماع نا متعارف هم که در توضیح المسائل در باب آشنایی با احشام آمده الفتی حاصل بشه(کمی منطق الطیر بیاموزه). روز واقعه هم که بیاد او یک سرباز جان برکفه که در راه ولایت خون دانشجو می‌ریزه، بطری به ما تحت مردم می‌کنه، با باتوم به سر دختر مردم می‌زنه، با وانت از روی مردم رد می‌شه، و در کهریزک پیر و جوون و زن و مرد و مادر و خواهرش رو هم حاضره دمر کنه و تا پای جان از ناموس ولایت دفاع کنه. این همون چیزی است که آقای موسوی فرمود فعلا برای حضرات باقی مونده.

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید!

منظره شکنجه یک بابی در شارع عام

آیا به این موضوع اندیشیده‌اید که خشونتی که امروز در خیابانهای کشورمان بر علیه مردم ابراز می‌شود، ممکن است ریشه در دیروزمان داشته باشد؟ آیت الله خمینی و رژیم ایران میوه شجر ذقومی اند بنام «مکتب اصولی شیعه». از حدود۲۵۰ سال پیش که باقر بهبهانی نظام فرقه اصولی را بنیان نهاد، دیگر فرق اسلامی هرگز روی آسایش را ندیدند. از تکفیر علمای دیگر مکاتب و تحریک اوباش بر علیه ایشان گرفته تا قتل و سنگسار، جزء سیاستهای کلی این نظام فکری بود. این سیاست ها همچنان جریان دارد و حتی خودی‌هاشان دیگر در امان نیستند.
آری، فقط بابیان و بهائیان قربانی جاه طلبی‌های علمای اصولی ایران نبودند. یکی از بزرگترین علمای این مکتب، یعنی علی بهبهانی، به لقب صوفی‌کش معروف بود، چون با دست خود قطب صوفیان یعنی معصوم علی‌شاه و مظفر علی شاه و چند صوفی دیگر را کشته بود. دولت بی اقتدار ایران چنان ذلیل هوسرانی علمای اصولی بود که عملا بخش مهمی از اختیارات حکومت را به آنها واگذار کرد. فتحعلیشاه در نامه‌ای به صوفی‌کش می‌نویسد: ما آنها[صوفیان] را تو می‌سپاریم. اگر می‌خواهی آنها را بکش، یا به حبس انداز، یا هرطوری که می‌دانی آنها را تنبیه‌ کن.(از کتاب مشروطه ایرانی، نوشته ماشاالله آجودانی)
داستان بابیان و بهاییان که خود شرحی است پر خون چشم که با مرور آن می‌توانیم به ریشه های فاسد و متعفن این قساوتها و بیرحمی ها که در کهریزک ها و خیابانهای کشور اسلامیمان در هشت ماه گذشته گذشت برسیم. محمد علی جمال زاده در خاطرات خود مشاهداتش را از رفتار بی رحمانه مومنین و مقدسین این سرزمین با دو بابی ناشناس می‌نویسد. داستان به اینجا می‌رسد که این دوبابی از شدت شکنجه و آزار مردم از حال می‌روند، خودتان ادامه را بخوانید:
«... دیگر هیچ تاب و توانی در بدن آن دو نفر بخت برگشته نمانده بود . رنگشان پریده با چشمان نیم بسته ، ابدا قوت جلو رفتن نداشتند ولی مومنین و مقدسین با شقاوت و قساوتی که تذکار آن بعد از چهل سال هنوز بدنم را می لرزاند آنها را به طرف مسجد شاه که مسند عدل و داد شریعت عظمی بود می کشیدند ، در آن اثنا شخصی پیت نفتی به یکدست و کاسه ی حلبی دسته داری به دست دیگر فرا رسید . در یک چشم بهم زدن آتش از سر و بدن آن دو نفر به طرف آسمان بلند شد . مردم رجاله محض ثواب هرکدام از آن نفت کاسه ای به صد دینار خریده به سر و صورت آن ها می پاشیدند(۱)...»
عکس: طفل دوازده ساله روح‌الله ورقا بهمراه پدر بهایی‌اش در قل و زنجیر
آیا عجیب است که امروز چنین پستی و دنائتی از سربازان این حکومت در قبال مردم می‌بینیم؟ چه جای شگفت است که دو قرن تمرین خشونت در قبال اقلیت ها به سرنوشتی چنین شوم برای اکثریت بیانجامد؟
گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست
------------------------------------------------------------------
علما بدون آنکه هیچ مسئولیتی در قبال رتق و فتق امور داشته باشند، مداخل هنگفتی برای خود دست و پا کردند بطوریکه خزانه حکومت را یارای پهلوزدن به آنها نبود. ثروت افسانه‌ای مجتهدین بزرگی چون سید محمد باقر شفتی، امام جمعه اصفهان، برغانی در قزوین، شیخ الاسلام تبریز در کتابها آمده است. حال باید پرسید که آیا مداخله علما در حکومت پررنگ تر بود یا دول بیگانه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

ایران در تکاپوی عضویت

در اخبار آمده است که ایران از کاندیداتوری خود برای عضویت در شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد صرف نظر کرده است:
بسیاری از دوستان در فیس بوک و در کامنتهای بالاترین این شکست را مایه شرمساری دولت ایران قلمداد کردند. سوال این جاست که اگر در این حکومت عنصری بنام شرم و حیا وجود داشت چرا در وحله اول می‌بایست خود را نامزد چنین منصبی کنند؟ آیا پیشینه حقوق بشریشان برای خودشان مبهم است؟ من به دوستان عزیزی که چنین فکر می‌کنند تضمین می‌دهم که آیت الله خامنه‌ای و محمود احمدی‌نژاد و سایر کارگزاران حکومت عمامه به سرها بسیار وقیح تر از آنند که دچار شرمساری بشوند. اگر قبول ندارید خبر زیر را بخوانید:
کشوری که در آن زنان جزء اموال مردان به حساب می‌آیند، کشوری در آن زنان حق نگهداری از فرزندی که نه ماه در شکم می‌پرورند ندارند، کشوری که در آن زنان حق ورود به یک باشگاه‌ ورزشی را ندارند، کشوری که در آن زنان تنها برای شستن خشتک گهی مردان آفریده می‌شوند، نامزد محافظت از حقوق زنان می‌شود.










ایران در راستای سیاست های ماکیاولیسمی ‌اش در تمام عرصه‌ها اصرار به وارد شدن در حوز‌ه های خاصی دارد. هدف اصلی ایران نه خدمت به موضوع حقوق بشر، که درست برعکس آن یعنی فاسد کردن مبانی این ارزش‌های بین المللی با حضور مسموم خود است. حکومت ایران برای موضوع حقوق بشر از حیث انسانی آن هیچ ارزشی قائل نیست، بلکه مخالف آن است. ایران به این موضوع از دید کسب قدرت و تاثیر گذاری بر روابط بین المللی نگاه می‌کند و بس.


۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

یک نفس از کاروان آدمیت عقب ماندم

این هفته من از قافله آدمیت یک نفس عقب موندم. خلایق به دادم برسید. اولش وقتی دیدم یکی از دوستان فیس بوکی ام برای مردن یکی از همولایتی‌هاش، هژبر یزدانی، که حداقل ۶۰ سال ازش بزرگتره داره پارچه سیاه بر سر آسمان آبی فیس بوک می‌کشه و ابیات فراق سر میده، کمی خنده‌ام گرفت. خودم رو کنترل کردم و یک کامنت شبیه کامنت آدمها گذاشتم ولی متاسفانه از ابراز همدردی و تاسف، حتی از نوع تقلبی‌اش هم ناتوان بودم. با خودم گفتم خوب بعضی ها احساساتی ترند. بعضی ها مردن ندیدن. اما با دیدن چند کامنت دیگر از دوستان و آشنایان در مورد فراق ابدی این نازنین بیشتر تعجب کردم. نه نسبت فامیلی وجود داشت نه رفاقت خانوادگی نزدیک. مخصوصا کامنتها تنها از نوع مدح و ستایش نبود، که اگر بود مشکلی نبود، کامنت ها سرشار از احساس غبن بخاطر از دست دادن عزیزی بود. با خودم گفتم خوب شاید مردم سنگسر کمی احساساتی ترند و متوجه نشدم که نه، من یک نفس از آدمیت عقب موندم. تا اینکه امروز دیدم دوست دیگری برای وفات صاحب خانه ۱۰ سال پیشش چنان مرثیه‌ای انشاد فرموده که چشم فلک خونفشان شد. فکرکردم چشام درست نمی‌بینه. کاری هنرمندانه که انسان یا برای عزیزان درجه یک و یا مفاخر و فرزانگان انجام می‌ده. راستش فکرم آنچنان به طرف واقعه پیشین ریواند شد که حتی نتونستم بخونم که این سه صفحه خط زیبای نستعلیق شامل چه چیزایی هست که مثلا خود من با یک سوم سن آن مرحوم از کسبشان عاجزماندم. بعدهم کامنتهای جانسوز را خوندم. تاثر وجودم را گرفت نه بخاطر اینکه دو نفر مردند بلکه بخاطر اینکه دو نفر مردن و من اینهمه تاثر و تالم را در نمی‌کنم. باید یک نفس یا یک دهن دره از کاروان انسانیت عقب افتاده باشم.

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

حکومت ایران، ماکیاولیسمی در تمامی عرصه‌ها

امروز مصاحبه دویچه وله با منوچهر برومند را در مورد رسواییهای دوپینگی وزنه برداری ایران می‌خواندم. ایشان می‌گوید:
«...در این باره من با خود مسئولین برخورد کردم و متوجه شدم بعضی از دست‏اندرکاران و متخصصان این رشته و برخی از مسئولین آن به این نتیجه‏ی اشتباه رسیده‏اند که حتما باید دارو و دوپینگ باشد تا ما مقام قهرمان شویم.»

سوال این است که آیا در جمهوری اسلامی عدول از اخلاقیات فقط به ورزش محدود می شود و یا در زمینه‌های دیگر هم موجه بوده و یک اصل پذیرفته شده می‌باشد؟
یک پزشک داوطلب دوره تخصصی می‌ گوید:
«سال هاست که در امتحانات تخصص ، تقلب می شود همه اين را می دانند اما اين بار فرق دارد. درست همانند تقلب انتخابات رياست جمهوری دهم که دوره های پيش فرق داشت.»
به نظر من در نظام ولایت مطلقه نه تنها در زمینه‌های دیگر نیزفساد موجود است، بلکه اعتقاد به ماکیاولیسم مطلقه تنها شرط نزدیک شدن به هسته‌های قدرت به شمار می‌رود.
حتما رسوایی‌های علمی مقامات عالی رژیم ایران را بخاطر انتشار مقالات تقلبی که باعث تحقیر و بی‌اعتباری سیستم آموزشی ایران در چشم جهانیان شد بخاطر دارید. این ماجرا پس از آن شروع شد که دانشگاه آکسفورد ادعای معاون احمدی‌نژاد مبنی بر اخذ مدرک دکترا از آن دانشگاه رد کرد و رئیس جمهور ایران در تبلیغات انتخاباتی خود به انتشار ۲۰ هزار مقاله علمی در سال جاری بالیدن‌های فراوان کرد. داستان از این قرار بود که مجله نیچر مواردی از تقلب دوتن از وزرای کابینه احمدی‌نژاد را توانست رد یابی و دزدی علمی رخ داده را برملا کند. بخاطر داشته باشیم که این وضعیت ترحم انگیز و تاسف بار حکومتی است که سی سال پیش صدها استاد دانشگاه و معلم را در به بهانه «انقلاب فرهنگی» و به بهانه روی کار آوردن اساتید «متعهد»‌ و «انقلابی» از کار برکنار کرد و صدها دانشجو را به خاطر تخطی از کدهای نظام انقلابی روانه گوشه زندان کرد.
مجله نیچر در مورد یکی از متقلبان یعنی کامران دانشجو، وزیر آموزش عالی ایران، گفت: «این فرد مسئول انتخابات بحث برانگیز اخیر در ایران بوده است.»

به نظر می‌رسد که حکومت ایران هم در زمینه علمی اعتقاد راسخ به دوپینگ داشته باشد و هم در زمینه حفظ قدرت.

تقلبهای حکومت ایران در زمینه‌های اقتصادی در در این کامنت کوتاه نمی‌گنجد؛ نام بردن چند مورد از لیست طولانی دزدی‌ها و فساد مالی بزرگان تنها باعث کوچک کردن موضوع میشود1. مهم‌تر آنست که این دزدی‌ها مواردی غیر مرتبط نیست، بلکه سیستماتیک و رشته‌ای بهم پیوسته است. ژاله وفا که در یکی از مقالات خود می‌گوید:
«... کل بودجه دردولتهای نظام ولایت فقیه درواقع رانت است. استبداد حاکم، با استفاده از قدرتی که دارد، ثروت طبیعی کشور (نفت و گاز و...) را به اقتصاد مسلط می فروشد. ارز ﺁن را نیز با استفاده از همان قدرت، به بهائی که فرﺁورده رانت خواری است، می فروشدو از ﺁنجا که بودجه برداشت از اقتصاد ملی خصوصا تولید ملی نیست ، چشم پوشیدن از رانتها به معنای نبود بودجه است...»





(1)مقالات ژاله وفا در زمینه فساد اقتصادی حکومت ایران را در اینجا پیدا کنید

http://www.nature.com/news/2009/091209/full/462704a.html
http://mag.gooya.com/politics/archives/044240.php