۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

Iranian president's got talent too

حدود چهار سال پیش احمدی‌نژاد، با پیش بینی سقوط استکبار جهانی-آمریکای جهانخوار، در اقدامی امام زمانی، و به توصیف خودش «عالمانه»، در معاملات نفتی، یوروی اروپایی را جانشین دلار آمریکایی کرد، تا با این حرکت هم آمریکا را بخوبی ادب کرده باشد[1] وهم در رقابتهای اقتصادی آمریکا و اروپا، طرف اروپا را، که با ایران در بحث انرژی هسته‌ای ملایم تر برخورد کرده بود، گرفته باشد[2].

متاسفانه چندی نگذشت که این این پیشگویی ایشان هم غلط از آب درآمد و یوروی اروپایی عزیز سقوط چشمگیری کرد. اگرچه این اتفاق برای احمدی‌نژاد هیچ اهمیتی نداشت، اما مردم ایران حدود چهار میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار بابت پیشگویی ایشان پرداختند[3].

امروز در خبرها آمد که ایران می‌خواهد یورو را با درهم اماراتی عوض کند، واحد پول کشوری که کمتر از 0.1 ایران جمعیت و کمتر از 0.05 ایران مساحت دارد اما اقصادش بر اساس پیشگویی، رویای صادقه و تعبیر خواب حضرت یوسف، علم جفر و سایر مزخرفات حکومت آیت‌اله خامنه‌ای اداره نمی شود.

آنچه غم‌انگیزتر است آنست که امارات با این درخواست ایران موافقت نکرد.

و این بود پایان یکی از ماجرا جویی های آقای احمدی‌نژاد در نبرد با استکبار جهانی، ماجراجویی‌ای که سایت «دکتر احمدی نژاد» از آن به عنوان یکی از سه حادثه مهم نشست اوپک در ریاض یاد کرد[4].



------------------

1-ما در قطع ارتباط با دلار سود سیاسی و اقتصادی داشتیم زیرا دیگران نیز در پی ما ارتباطشان را با دلار قطع کردند و به تدریج به دلار ضربه وارد شد بی بی سی

2 محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری ایران سال ۲۰۰۷ در نشست سران کشورهای عضو اوپک در ریاض دلار را "تکه کاغذی بی ارزش" خواند و خواهان خرید و فروش نفت به ارزهای دیگر شد، درخواستی که با مخالفت عربستان سعودی مواجه شد. بی بی سی

3-معاون اقتصادی بانک مرکزی گفت که در پنج ماه اول سال جاری خورشیدی(یعنی ۱۳۸۷) حدود چهار میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار از ارزش داراییهای ارزی ایران کاسته شده است. بی بی سی

4-http://drahmadinejad.parsiblog.com/Archive57665.htm


5-خبر زیر در سایت «خواندنیها» هم به موضوع مرتبط است

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

از نامه* سرگشاده کدیور به رفسنجانی**

  • محروم کردن شهروندان بهائی از امکان ادامه تحصیل در دانشگاهها به دستور رهبری نقض آشکار قانون اساسی و موازین شرعی (مطابق فتوای مرحوم آیت الله منتظری) است.
  • در جمهوری اسلامی افراد به صرف داشتن عقیده مورد تعرض و مواخذه قرار می گیرند. این استثا نیست، قاعده و رویه کشورداری آقای خامنه ای بوده است. راستی با کدام دلیل شرعی و مستند قانونی در دوران ایشان دراویش نعمت اللهی یا بهائیان را مجازات می کنند؟ بطلان عقیده عقوبت دنیوی ندارد. ایشان شرعا و قانونا مجاز نیستند هیچ شهروند ایرانی را به دلیل عقیده اش مورد تعرض و مؤاخذه قرار دهند.
  • احيای حقوق عامه، گسترش عدل و " آزادی‌های مشروع" کلمات زیبائی است که هرگز در زمان زمامداری آقای خامنه ای محقق نشدهاست. حکومت آقای خامنه ای در جهت اماته حقوق عامه، زیرپاگذاشتن عدالت و سلب آزادی های مشروع موفق بوده است. کدامآزادی مشروع را شما سراغ دارید که از ملت سلب نشده باشد؟ آیا آزادی بیان و قلم مشروع نیست؟ رهبری نماد خفقان و سرکوب در نزد اهل قلم و فرهنگ و هنر شده است. آیا آزادی های مذهبی مشروع نیست؟ می توانید از دراویش و مسلمانان اهل سنت بپرسید. آیا حقوق شهروندی هم نوعان بهائی رعایت شده است؟ تنها آزادی این زمانه آزادی تملق و مداحی و چاپلوسی است، که آنهم نامشروع است.


------------------

* این نامه تحت عنوان «استیضاح رهبر» بر روی اینترنت منتشر شده است

http://www.rahesabz.net/story/19667

مقاله استیضاح رهبر در سایت شخصی محسن کدیور: کلیک

** بنده این مقاله را هنوز نخوانده‌ام. موارد بالا را یکی از دوستان زحمت کشیدند و روی فیس بوک قرار دادند. اگر مشکلی در نقل قول وجود دارد می‌توانید در کامنت‌ها برایم بنویسید.

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

شبیخون ورزشی

....خواص باید بیدار باشند؛ باید تحلیل درست به مردم ارائه بدهند. نباید گول دشمن را بخورند، فریب دشمن را بخورند. مثلا در همین بازیهای جام جهانی ملت شریف ایران دیدند که دشمنان ایران، دشمنان قسم خورده اسلام عزیز و مردم شریف ایران، با توپهای خودشون، با سانترهای خودشون ، با شوتهای بلند و کوتاهشون کینه و دشمنی عمیق خود رو به اسلام ومسلمین نشان دادند.

و یا فی‌المثل همین بازی برزیل و هلند را که نگاه کنید؛ چه کلکها که نزدند چه شینطنتها که در نیاوردند، چه دریپلهای پیچیده‌ای که اجرا نکردند، چه پاسهای بی شرمانه‌ای که به حامیان فریب خودشون در کل منطقه ندادند بلکه بتوانند روحیه انقلابی این مردم را بشکنند، در صف ملت ملت رخنه بکنند و خدایی نکرده تفرقه ایجاد کنند. حالا عده‌ای هم از داخل آلت دست آنان شدند و به خوشحالی و پایکوبی پرداختند. باید مواظب این شبیخون ورزشی بود.

من شخصا با رئیس جمهور محترم درباره این مسائل صحبت کردم. از ایشان خواستم که منطق روشن جمهوری اسلامی را برای مردم دنیا بیان کنند و ایشان هم همانطور که شنیدید به مستکبران عالم اعلان کردند:

«اینقدر گل بزنید که گلدانتان پاره شود»

تکبیــــــــــــــر الله اکبر الله اکبر الله اکبر،...

نصر من الله و فتح القریب

مرگ براین گلدان دشمن فریب

مرگ بر آمریکا مرگ بر شوروی مرگ بر هلند مرگ بر آلمان مرگ بر ....

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

به مناسبت انفجار در اصطبل رهبری

بعد از این بر وطن و بوم برش باید رید
به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید
اگر این مجلس احشام بود راس امور
از توک باش الی فرق ســـرش باید رید
گر ندارد ضرر ونفع به میهن مجلس
 بهر این ملک به نفع و ضـررش باید رید
لاریجانی که خود از زمره فیلسوفان است
از الف تا به ییٍ فلسفـــــــه‌اش باید رید
باهنر بین که چه از فرط زدن مدهوش است
تا که کیفور شود بر دهنــــــــــــش باید رید
این حرارت که به خود مهدی کوچک دارد
تا که خاموش شود بر شـررش باید رید
به حسینی نتوان کرد جســـــــــارت اما
 مستحبن به سر پر خطــــرش باید رید
پدر ملت ایران اگر این بی پدر است 
بر چنین ملـت و روح پدرش باید رید
                         آن که بگرفته از او تا کمر ایران گه
                به مکافات الی تا کمرش باید رید

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

خاطرات هما میرافشار از هم بند بهایی‌اش، شهید جلالیه مشتعل اسکویی

برگرفته از سایت آگاهی

دو هفته ای بود که موج اعدام بی رحمانه چند نفری را از گله کم کرده بود .... چهار زن بهائی با هم در آن اطاق بودن و جدا از زندانیان دیگر . اطاقشان را حسابی تمیز کرده بودند و بکلی با سلولهای دیگر فرق می کرد. آن سه زن ، ضیائیه ایمانی ، نسرین پناهی ، و سیمین دانا ، که بترتیب اولی در پست مهمی در پست و تلگراف رضائیه، دومی همسر یکی از ثروتمندان رضائیه که شوهرش را ترور کرده و زندگیشان را به آتش کشیده و سومی لیسانسیه مامائی بودند و با نهایت محبت فنجانها را پر از چای کردند و ظرف خرما را جلوی من .... که خانم جلالیه مشتعل اسکوئی مضطرب به اطاق داخل شد . دنبال روسریش می گشت و با شتاب گفت : « مرا به دفتر خواسته اند. »

سر جایم خشک شدم . زیر چشمی به ساعتم نگاه کردم . پنج و نیم بعد از ظهر را نشان می داد، همان ساعتی که اعدامی ها را می بردند. نمی توانستم حرکت کنم . قلبم به سرعتی سرسام آور در سینه می طپید. صدایش را در گوشهایم می شنیدم. یادم افتاد که به من سپرده بود « اگر خواستند مرا ببرند یادم بیاور عینکم را بردارم . باید به سوالهایشان جوابهای حسابی بنویسم . این جوابها خواهد ماند.» صدای لرزانم را شنید : « خانم مشتعل ! عینکتان را بردارید. » آماده رفتن شد . قد بلندش به همان رسائی و در چهره اش دیگر نقشی از اضطراب نمی دیدم . دم در اطاق نگاهش را به من دوخت، لبخندی زد و گفت : « فعلاً خدا حافظ.» جرات بوسیدنش را نداشتم . نمی خواستم حتی بخودم بگویم که دیگر او را هرگز نخواهم دید . آری ! گرگ به گله زده بود و باز یکی دیگر کم شد.
من و سه زن بهائی از جا بر نخاستیم ، که نتوانستیم. زنهای دیگر الله اکبر می کشیدند و لحظه ای بعد سکوت عمیق و وحشتناکی همه جا را فرا گرفت. گلوی زندان زنان را بغض عجیبی در خویش می فشرد . حتی بچه ها ساکت در گوشه ای نشسته بودند. این گونه سکوتها زندانبانها را به وحشت می اندازد ، چه ، امکان انفجار کلی می رود. دو سه بار میرزا علی و بابای پیر در راهرو و سلولها پیدا شدند و با سوء ظن به همه زنها نگاه می کردند. یکبار میرزا علی پرسید : « پس چرا امشب تلویزیون نمی آورید؟ ( تلویزیون در اطاق دفتر بود و زنها حق داشتند بمدت سه ساعت در راهرو از برنامه های آخوندی استفاده کنند. ) - کسی جوابی نداد .
ساعت هفت ، هشت ، نه ، و عاقبت به نه و نیم رسید و دیگر روشن بود که هرگز خانم مشتعل را با آن قیافه نازنین و مهربان و چهره گشاده نخواهیم دید. بغض همچنان گلوی زندان را می فشرد . من به آهستگی از جا بر خاستم ، به اطاقم رفتم ، دسته گلی را که صبح چیده بودم از بالای تخت برداشتم و به آرامی بازگشتم. با پای لرزان به تخت خانم مشتعل نزدیک شدم . هنوز جای سر نازنینش بر بالش دیده می شد. گل را همانجا گذاشتم ... که ناگهان بغض زندان ترکید. انگار روز عاشورا بود. دوباره پاسدارها به شتاب پیدا شدند. ولی جلوی شیون و زاری زنها گرفته نمی شد. آنها می خواستند اطمینان بدهند که خانم مشتعل باز می گردد . ولی هرگز و هرگز آن عزیز همیشگی من که تا دم گور یادش را و شهامتش را و شیر دلی و شیر زنی اش را فراموش نخواهم کرد و خواهم ستود ، باز نگشت .
هدیه من قطعه شعر نا قابلی تقدیم به روح پاک او بود که خود مظهری از قدرت و درس از پایداری بود . رابط بین زندان و دادگاه برای من تعریف کرد که دیشب خانم مشتعل اعدام نشد بلکه دم صبح اورا به مسلخ بردند. می گفت تمام شب از او و یک زندانی مرد بهائی که دارای سه فرزند بود بازجوئی می شد. بارها و بارها از او خواستند که به آئین اسلام در آید تا او را ببخشند و خانم جلالیه مشتعل اسکوئی به آنها گفته بود : «آیا اگر من به دین اسلام در آیم دیگر صهیونیست و خراب کننده افکار بچه های مردم نیستم ؟ دیگر فاسد کننده نیستم؟ من این ظلم و ستم و کشت و کشتار را نمی خواهم . من از اعتقادم بر نمی گردم . » و سپس در پاسخ پسرک بازجوئی که ظاهراً او را دلالت می کرد گفته بود که من هزارها مثل تو را آدم کرده ام ، نمی خواهد به من درس بدهی . نزدیک صبح او را بهمراه مرد بهائی به لب دریا برده بودند ، خواسته بود که چشمش را نبندند و دستهایش را ، رشیدانه ایستاده بود و با یک گلوله جان سپرده بود.یادش گرامی ، مقامش والا ، و روحش شاد





یادته گفتی و گفتـــــم

که چه تنگه قفسامون

توی این تنگی وحشت

چه میگیره نفســامون


تو میخواستی‌که رها شی

من میخواستم که رهاشم

تو می‌خواستی که فداشی

من می‌خواستـم که نباشم


چه غریبونه نگاهـــــت

در و دیوارو نگاه کرد

انگار از تو آسمـــونـا

یه کسی‌تورو‌‌ صداکرد



تو نگاه تو رضایت

با غروری عاشقونه

شوق پرواز‌‌ توی چشمات

انگاری میری به خـ‌ــــونه


میدونی که تاابد هم

یادت از دلم نمـی‌ره

تو عقاب پـر غروری

دل پرنده ای اسیره


اگه زندونـــــم نبـــاشه

من توی دنیا اسیــــرم

تو تونستی پر کشیـدی

من می‌پوسم و می‌میرم


شعر از هما میر‌افشار

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

روش جدید حذف دانش آموزان بهایی

فرم ثبت نام


محرومیت از تحصیل جوانان بهایی در دانشگاههای ایران، تنها، حقی نیست که از قشر دانش آموز این جامعه دریغ شده است. از زمانی که مدارس فرزانگان در این آب و خاک تاسیس شد، جمهوری اسلامی اجازه ورود هیچ دانش آموز بهایی را به آنها نداد. بسیاری از این دانش آموزان هر ساله در مقاطع راهنمایی و دبیرستان، شرایط لازم برای شرکت در این مدارس را به دست آوردند و حتی به رتبه های بالای کشوری دست یافتند اما در لحظه ثبت نام با فرم تبعیض آمیز ستون مذهب مواجه شدند و تنها به علت اعتقاد دینیشان از ثبت نام در این مدارس محروم ماندند.
البته شکایتنامه ها، پیگیری های قانونی و تظلم خانواده این دانش آموزان تیز هوش، هم باری بر دوش آموزش و پرورش ایران بود و هم داغ ننگ تبعیضی بر پیشانی دولت ایران.
بنابراین امسال روش جدیدی برای پاک کردن این صورت مسئله از سوی آموزش و پرورش ایران در حال اجراست.
در تصویر این صفحه، گزارشی از سیاست جدید دولت ایران را در ارتباط با دانش آموزان بهایی که قصد ثبت نام در این آزمون را دارند، خواهید دید.
این گزارش توسط " شادان شیرازی" 14 ساله تهیه شده است و نشان از این دارد که دانش آموز بهایی در همان ابتدا حتی اجازه ثبت نام در این آزمون را نخواهد داشت

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

نامه یک زندانی عاشق به همسرش


این آهنگ بر روی شعری از شاپور مرکزی ساخته شد، شعری که از زندان برای همسرش پری مرکزی فرستاد. این ویدئوی زیبا منو به سالهای دور برد. به دوران نوجوانی‌ام، به کوران حوادث و بلایا، به زمانی که جامعه بی دفاع بهایی مورد هجوم اهریمنی حکومت دژخیمان ایران قرار گرفته بود، به دوره ‌ای که هر روز خبر شومی به گوش می‌رسید از اعدام آشنایی، از ویران کردن خانه‌ای و آواره سازی خانواده‌ای، از سوزاندن پیرزنی بهایی در دل کوهی، از آزار کودک بی دفاعی در دبستانی، کشتن نوجوان بهایی زاده‌ای در قصبه‌ای(۱)، از تکه تکه کردن مردی در ولایتی و از توقیف اموال خانواده‌ای در شهر و روستایی. و گاهی فرصتی دست می‌داد تا به درد دل یکی از این شیداییان گوش دهیم و سرشک خون بر غم بی پایان عزیزی از دیده افشانیم.
یکی از اقوام نزدیک من به خاطر فعالیتهایش در جامعه بهایی، با بسیاری از این شهدا وقربانیان دوستی و ارتباط نزدیک داشت و بعضا از بازماندگان این قربانیان دعوت می‌کرد تا در منزلش و در جمع دوستان و آشنایان سخن از داغ دل گویند و عقده از قلب خونین بگشایند.
یکی از این عزیزان خانم پری مرکزی همسر شهید مجید شاپور مرکزی بود. خانم مسن و خوش صحبتی بود. مدتی هم در زندان گذرانده بود و یکی دو بار توانست در زندان با شوهرش ملاقات کند. وقتی از خاطراتش سخن می‌گفت سیلاب اشک از چشمانش روان بود. میان شعله می‌خندید، اشکهایش رو پاک می‌کرد و با زبانی آتشین در جان حضار درمی‌گرفت.
شهید شاپور مرکزی
در وبلاگ سروش علوی می‌خوانیم:
"...شاپور مرکزی تنها بهائی اعدامی بعد انقلاب گرگان بود که در اوین اعدام شد. حسابی زجرش داده بودند طوری که پسرش گلایه داشت که در آخرین ملاقات نتوانسته بود پدرش را بغل کند چون
دنده هایش را شکسته بودند. این شعر را قبل از اعدام برای زنش سروده :"

پریم قسم به یزدان / به ولا وعشق وایمان / به دوچشم مست جانان / به شهادت شهیدان / به دماء سرخ آنان / به طناب دار لرزان / به گلوله‌‌های غلطان/ به بلا و درد و زندان/ به خشونت نگهبان / که همیشه دارمت دوست


به خدای حی دادار / به عطا و لطف دلدار / به صفای دشت و گلزار / به دلی که می دهد یار / به صدای گریهء زار / که رسد زپشت دیوار / به دل ِ من ِ گرفتار / به دل ِ حزین و بیمار /که همیشه دارمت دوست


پریم قسم به مویت / به صفا و لطف رویت / به وفا و مهر خویت / به صدای های و هویت / به دل ِ غمینِ شویت / به صدای گفتگویت / به لبان بذله گویت / به دو چشم چون سبویت /به دل خدای جویت/ که همیشه دارمت دوست


پریم قسم به کعبه / به خدا و عشق سوگند / به دو دست بسته دربند / به ولای هر دو فرزند / به قرین و یار و پیوند / به زبور و زند و پازند / به مرارت شب بند / به حلاوت لب قند / به خدا و آن همه بند / که همیشه دارمت دوست

شعر هم از وبلاگ سروش علوی، البته با اندکی ویرایش و تصحیح

(۱)

پیمان سبحانی یکی از کوچکترین شهدای بهایی بعد از انقلاب ایران او در سال 1349 در یکی از شهرهای مرزی استان سیستان و بلوچستان به نام سراوان به دنیا آمد و در سال 1365 در سن 15 سالگی در همان شهر به شهادت رسید او از طرف بیت العدل اعظم الهی کوچکترین شهید بهایی ایران بعد از انقلاب شناخته شد. روحش شاد و یادش گرامی(پیمان سبحانی در فیس بوک)