۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

به مناسبت انفجار در اصطبل رهبری

بعد از این بر وطن و بوم برش باید رید
به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید
اگر این مجلس احشام بود راس امور
از توک باش الی فرق ســـرش باید رید
گر ندارد ضرر ونفع به میهن مجلس
 بهر این ملک به نفع و ضـررش باید رید
لاریجانی که خود از زمره فیلسوفان است
از الف تا به ییٍ فلسفـــــــه‌اش باید رید
باهنر بین که چه از فرط زدن مدهوش است
تا که کیفور شود بر دهنــــــــــــش باید رید
این حرارت که به خود مهدی کوچک دارد
تا که خاموش شود بر شـررش باید رید
به حسینی نتوان کرد جســـــــــارت اما
 مستحبن به سر پر خطــــرش باید رید
پدر ملت ایران اگر این بی پدر است 
بر چنین ملـت و روح پدرش باید رید
                         آن که بگرفته از او تا کمر ایران گه
                به مکافات الی تا کمرش باید رید

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

خاطرات هما میرافشار از هم بند بهایی‌اش، شهید جلالیه مشتعل اسکویی

برگرفته از سایت آگاهی

دو هفته ای بود که موج اعدام بی رحمانه چند نفری را از گله کم کرده بود .... چهار زن بهائی با هم در آن اطاق بودن و جدا از زندانیان دیگر . اطاقشان را حسابی تمیز کرده بودند و بکلی با سلولهای دیگر فرق می کرد. آن سه زن ، ضیائیه ایمانی ، نسرین پناهی ، و سیمین دانا ، که بترتیب اولی در پست مهمی در پست و تلگراف رضائیه، دومی همسر یکی از ثروتمندان رضائیه که شوهرش را ترور کرده و زندگیشان را به آتش کشیده و سومی لیسانسیه مامائی بودند و با نهایت محبت فنجانها را پر از چای کردند و ظرف خرما را جلوی من .... که خانم جلالیه مشتعل اسکوئی مضطرب به اطاق داخل شد . دنبال روسریش می گشت و با شتاب گفت : « مرا به دفتر خواسته اند. »

سر جایم خشک شدم . زیر چشمی به ساعتم نگاه کردم . پنج و نیم بعد از ظهر را نشان می داد، همان ساعتی که اعدامی ها را می بردند. نمی توانستم حرکت کنم . قلبم به سرعتی سرسام آور در سینه می طپید. صدایش را در گوشهایم می شنیدم. یادم افتاد که به من سپرده بود « اگر خواستند مرا ببرند یادم بیاور عینکم را بردارم . باید به سوالهایشان جوابهای حسابی بنویسم . این جوابها خواهد ماند.» صدای لرزانم را شنید : « خانم مشتعل ! عینکتان را بردارید. » آماده رفتن شد . قد بلندش به همان رسائی و در چهره اش دیگر نقشی از اضطراب نمی دیدم . دم در اطاق نگاهش را به من دوخت، لبخندی زد و گفت : « فعلاً خدا حافظ.» جرات بوسیدنش را نداشتم . نمی خواستم حتی بخودم بگویم که دیگر او را هرگز نخواهم دید . آری ! گرگ به گله زده بود و باز یکی دیگر کم شد.
من و سه زن بهائی از جا بر نخاستیم ، که نتوانستیم. زنهای دیگر الله اکبر می کشیدند و لحظه ای بعد سکوت عمیق و وحشتناکی همه جا را فرا گرفت. گلوی زندان زنان را بغض عجیبی در خویش می فشرد . حتی بچه ها ساکت در گوشه ای نشسته بودند. این گونه سکوتها زندانبانها را به وحشت می اندازد ، چه ، امکان انفجار کلی می رود. دو سه بار میرزا علی و بابای پیر در راهرو و سلولها پیدا شدند و با سوء ظن به همه زنها نگاه می کردند. یکبار میرزا علی پرسید : « پس چرا امشب تلویزیون نمی آورید؟ ( تلویزیون در اطاق دفتر بود و زنها حق داشتند بمدت سه ساعت در راهرو از برنامه های آخوندی استفاده کنند. ) - کسی جوابی نداد .
ساعت هفت ، هشت ، نه ، و عاقبت به نه و نیم رسید و دیگر روشن بود که هرگز خانم مشتعل را با آن قیافه نازنین و مهربان و چهره گشاده نخواهیم دید. بغض همچنان گلوی زندان را می فشرد . من به آهستگی از جا بر خاستم ، به اطاقم رفتم ، دسته گلی را که صبح چیده بودم از بالای تخت برداشتم و به آرامی بازگشتم. با پای لرزان به تخت خانم مشتعل نزدیک شدم . هنوز جای سر نازنینش بر بالش دیده می شد. گل را همانجا گذاشتم ... که ناگهان بغض زندان ترکید. انگار روز عاشورا بود. دوباره پاسدارها به شتاب پیدا شدند. ولی جلوی شیون و زاری زنها گرفته نمی شد. آنها می خواستند اطمینان بدهند که خانم مشتعل باز می گردد . ولی هرگز و هرگز آن عزیز همیشگی من که تا دم گور یادش را و شهامتش را و شیر دلی و شیر زنی اش را فراموش نخواهم کرد و خواهم ستود ، باز نگشت .
هدیه من قطعه شعر نا قابلی تقدیم به روح پاک او بود که خود مظهری از قدرت و درس از پایداری بود . رابط بین زندان و دادگاه برای من تعریف کرد که دیشب خانم مشتعل اعدام نشد بلکه دم صبح اورا به مسلخ بردند. می گفت تمام شب از او و یک زندانی مرد بهائی که دارای سه فرزند بود بازجوئی می شد. بارها و بارها از او خواستند که به آئین اسلام در آید تا او را ببخشند و خانم جلالیه مشتعل اسکوئی به آنها گفته بود : «آیا اگر من به دین اسلام در آیم دیگر صهیونیست و خراب کننده افکار بچه های مردم نیستم ؟ دیگر فاسد کننده نیستم؟ من این ظلم و ستم و کشت و کشتار را نمی خواهم . من از اعتقادم بر نمی گردم . » و سپس در پاسخ پسرک بازجوئی که ظاهراً او را دلالت می کرد گفته بود که من هزارها مثل تو را آدم کرده ام ، نمی خواهد به من درس بدهی . نزدیک صبح او را بهمراه مرد بهائی به لب دریا برده بودند ، خواسته بود که چشمش را نبندند و دستهایش را ، رشیدانه ایستاده بود و با یک گلوله جان سپرده بود.یادش گرامی ، مقامش والا ، و روحش شاد





یادته گفتی و گفتـــــم

که چه تنگه قفسامون

توی این تنگی وحشت

چه میگیره نفســامون


تو میخواستی‌که رها شی

من میخواستم که رهاشم

تو می‌خواستی که فداشی

من می‌خواستـم که نباشم


چه غریبونه نگاهـــــت

در و دیوارو نگاه کرد

انگار از تو آسمـــونـا

یه کسی‌تورو‌‌ صداکرد



تو نگاه تو رضایت

با غروری عاشقونه

شوق پرواز‌‌ توی چشمات

انگاری میری به خـ‌ــــونه


میدونی که تاابد هم

یادت از دلم نمـی‌ره

تو عقاب پـر غروری

دل پرنده ای اسیره


اگه زندونـــــم نبـــاشه

من توی دنیا اسیــــرم

تو تونستی پر کشیـدی

من می‌پوسم و می‌میرم


شعر از هما میر‌افشار

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

روش جدید حذف دانش آموزان بهایی

فرم ثبت نام


محرومیت از تحصیل جوانان بهایی در دانشگاههای ایران، تنها، حقی نیست که از قشر دانش آموز این جامعه دریغ شده است. از زمانی که مدارس فرزانگان در این آب و خاک تاسیس شد، جمهوری اسلامی اجازه ورود هیچ دانش آموز بهایی را به آنها نداد. بسیاری از این دانش آموزان هر ساله در مقاطع راهنمایی و دبیرستان، شرایط لازم برای شرکت در این مدارس را به دست آوردند و حتی به رتبه های بالای کشوری دست یافتند اما در لحظه ثبت نام با فرم تبعیض آمیز ستون مذهب مواجه شدند و تنها به علت اعتقاد دینیشان از ثبت نام در این مدارس محروم ماندند.
البته شکایتنامه ها، پیگیری های قانونی و تظلم خانواده این دانش آموزان تیز هوش، هم باری بر دوش آموزش و پرورش ایران بود و هم داغ ننگ تبعیضی بر پیشانی دولت ایران.
بنابراین امسال روش جدیدی برای پاک کردن این صورت مسئله از سوی آموزش و پرورش ایران در حال اجراست.
در تصویر این صفحه، گزارشی از سیاست جدید دولت ایران را در ارتباط با دانش آموزان بهایی که قصد ثبت نام در این آزمون را دارند، خواهید دید.
این گزارش توسط " شادان شیرازی" 14 ساله تهیه شده است و نشان از این دارد که دانش آموز بهایی در همان ابتدا حتی اجازه ثبت نام در این آزمون را نخواهد داشت

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

نامه یک زندانی عاشق به همسرش


این آهنگ بر روی شعری از شاپور مرکزی ساخته شد، شعری که از زندان برای همسرش پری مرکزی فرستاد. این ویدئوی زیبا منو به سالهای دور برد. به دوران نوجوانی‌ام، به کوران حوادث و بلایا، به زمانی که جامعه بی دفاع بهایی مورد هجوم اهریمنی حکومت دژخیمان ایران قرار گرفته بود، به دوره ‌ای که هر روز خبر شومی به گوش می‌رسید از اعدام آشنایی، از ویران کردن خانه‌ای و آواره سازی خانواده‌ای، از سوزاندن پیرزنی بهایی در دل کوهی، از آزار کودک بی دفاعی در دبستانی، کشتن نوجوان بهایی زاده‌ای در قصبه‌ای(۱)، از تکه تکه کردن مردی در ولایتی و از توقیف اموال خانواده‌ای در شهر و روستایی. و گاهی فرصتی دست می‌داد تا به درد دل یکی از این شیداییان گوش دهیم و سرشک خون بر غم بی پایان عزیزی از دیده افشانیم.
یکی از اقوام نزدیک من به خاطر فعالیتهایش در جامعه بهایی، با بسیاری از این شهدا وقربانیان دوستی و ارتباط نزدیک داشت و بعضا از بازماندگان این قربانیان دعوت می‌کرد تا در منزلش و در جمع دوستان و آشنایان سخن از داغ دل گویند و عقده از قلب خونین بگشایند.
یکی از این عزیزان خانم پری مرکزی همسر شهید مجید شاپور مرکزی بود. خانم مسن و خوش صحبتی بود. مدتی هم در زندان گذرانده بود و یکی دو بار توانست در زندان با شوهرش ملاقات کند. وقتی از خاطراتش سخن می‌گفت سیلاب اشک از چشمانش روان بود. میان شعله می‌خندید، اشکهایش رو پاک می‌کرد و با زبانی آتشین در جان حضار درمی‌گرفت.
شهید شاپور مرکزی
در وبلاگ سروش علوی می‌خوانیم:
"...شاپور مرکزی تنها بهائی اعدامی بعد انقلاب گرگان بود که در اوین اعدام شد. حسابی زجرش داده بودند طوری که پسرش گلایه داشت که در آخرین ملاقات نتوانسته بود پدرش را بغل کند چون
دنده هایش را شکسته بودند. این شعر را قبل از اعدام برای زنش سروده :"

پریم قسم به یزدان / به ولا وعشق وایمان / به دوچشم مست جانان / به شهادت شهیدان / به دماء سرخ آنان / به طناب دار لرزان / به گلوله‌‌های غلطان/ به بلا و درد و زندان/ به خشونت نگهبان / که همیشه دارمت دوست


به خدای حی دادار / به عطا و لطف دلدار / به صفای دشت و گلزار / به دلی که می دهد یار / به صدای گریهء زار / که رسد زپشت دیوار / به دل ِ من ِ گرفتار / به دل ِ حزین و بیمار /که همیشه دارمت دوست


پریم قسم به مویت / به صفا و لطف رویت / به وفا و مهر خویت / به صدای های و هویت / به دل ِ غمینِ شویت / به صدای گفتگویت / به لبان بذله گویت / به دو چشم چون سبویت /به دل خدای جویت/ که همیشه دارمت دوست


پریم قسم به کعبه / به خدا و عشق سوگند / به دو دست بسته دربند / به ولای هر دو فرزند / به قرین و یار و پیوند / به زبور و زند و پازند / به مرارت شب بند / به حلاوت لب قند / به خدا و آن همه بند / که همیشه دارمت دوست

شعر هم از وبلاگ سروش علوی، البته با اندکی ویرایش و تصحیح

(۱)

پیمان سبحانی یکی از کوچکترین شهدای بهایی بعد از انقلاب ایران او در سال 1349 در یکی از شهرهای مرزی استان سیستان و بلوچستان به نام سراوان به دنیا آمد و در سال 1365 در سن 15 سالگی در همان شهر به شهادت رسید او از طرف بیت العدل اعظم الهی کوچکترین شهید بهایی ایران بعد از انقلاب شناخته شد. روحش شاد و یادش گرامی(پیمان سبحانی در فیس بوک)

۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

طرح هدفمند دستگیری گربه‌ها در سطح دانشگاه‌های سراسر کشور آغاز شد

یه جایی خوندم که دولت هسته‌ای برای دستگیری هر گربه هفت هزار تومان جایزه در نظر گرفته است.






خبر کمی شگفت انگیز بود. ظریفی گفت این اقدام از جمله اقدامات فرهنگی - امنیتی نظام است. منظورش رو خوب نفهمیدم.
گفت مگر نشنیدی که آقای مصباح فرمود که ظاهرا مفهوم ولایت هنوز خوب جا نرفته است؟
گفتم خب، که چی؟
ادامه داد:
فکر می‌کنی کسی که می‌خواد در روز واقعه، برای حفاظت از ولایت، هموطنانش رو در خیابون لت و پار کنه باید کجا آمادگی لازم را پیدا کنه؟ یک روزه که نمی‌شود آمادگی کسب کرد. هر چیزی یک پروسه‌ای داره و در پروسه‌ های فرهنگی باید از کودکی آغاز کرد. اول بچه رو می‌ذاریم رو دوشمون می‌بریم مراسم قمه زنی تا بچه یک کم رنگ خون ببینه ترسش بریزه. بزرگتر که شد می‌بریمش مراسم شلاق زنی سر چهارراه، تا ضجه و فریاد زدن لامذهب‌ها رو نگاه کنه بلکه دلرحمی بچگانه‌اش فروکش کنه. بزرگتر که شد می‌بریمش مراسم اعدام چند تا جاسوس وطن فروش کف بزنه، سوت بکشه، و چندتا چشم از حدقه بیرون زده رو تماشا کنه تا واقعیت و لزوم مجازات منافقین و خائنین بارگاه ولایت را بخوبی لمس کنه. اگه شد مراسم سنگسار هم ببریمش چه بهتر، بعدا که خواست بطری به اونجای مردم کنه می‌دونه که از اون بدترش هم هست و تردید به خودش راه نمی‌ده. اگه تا اینجای کار رو خوب پیش بره، می‌تونه مفت و مجانی از راه سهمیه بسیج وارد دانشگاه بشه. دانشگاه که رفت باید دنبال حیوانات کنه تا هم عضلاتش ورزیده شه و هم آموخته هایش را روی حیوانات پیاده سازی کنه، شاید هم در این بین دستش به پر و پاچه حیوان بینوا بخوره، و خدا را چه دیدی، با جماع نا متعارف هم که در توضیح المسائل در باب آشنایی با احشام آمده الفتی حاصل بشه(کمی منطق الطیر بیاموزه). روز واقعه هم که بیاد او یک سرباز جان برکفه که در راه ولایت خون دانشجو می‌ریزه، بطری به ما تحت مردم می‌کنه، با باتوم به سر دختر مردم می‌زنه، با وانت از روی مردم رد می‌شه، و در کهریزک پیر و جوون و زن و مرد و مادر و خواهرش رو هم حاضره دمر کنه و تا پای جان از ناموس ولایت دفاع کنه. این همون چیزی است که آقای موسوی فرمود فعلا برای حضرات باقی مونده.

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید!

منظره شکنجه یک بابی در شارع عام

آیا به این موضوع اندیشیده‌اید که خشونتی که امروز در خیابانهای کشورمان بر علیه مردم ابراز می‌شود، ممکن است ریشه در دیروزمان داشته باشد؟ آیت الله خمینی و رژیم ایران میوه شجر ذقومی اند بنام «مکتب اصولی شیعه». از حدود۲۵۰ سال پیش که باقر بهبهانی نظام فرقه اصولی را بنیان نهاد، دیگر فرق اسلامی هرگز روی آسایش را ندیدند. از تکفیر علمای دیگر مکاتب و تحریک اوباش بر علیه ایشان گرفته تا قتل و سنگسار، جزء سیاستهای کلی این نظام فکری بود. این سیاست ها همچنان جریان دارد و حتی خودی‌هاشان دیگر در امان نیستند.
آری، فقط بابیان و بهائیان قربانی جاه طلبی‌های علمای اصولی ایران نبودند. یکی از بزرگترین علمای این مکتب، یعنی علی بهبهانی، به لقب صوفی‌کش معروف بود، چون با دست خود قطب صوفیان یعنی معصوم علی‌شاه و مظفر علی شاه و چند صوفی دیگر را کشته بود. دولت بی اقتدار ایران چنان ذلیل هوسرانی علمای اصولی بود که عملا بخش مهمی از اختیارات حکومت را به آنها واگذار کرد. فتحعلیشاه در نامه‌ای به صوفی‌کش می‌نویسد: ما آنها[صوفیان] را تو می‌سپاریم. اگر می‌خواهی آنها را بکش، یا به حبس انداز، یا هرطوری که می‌دانی آنها را تنبیه‌ کن.(از کتاب مشروطه ایرانی، نوشته ماشاالله آجودانی)
داستان بابیان و بهاییان که خود شرحی است پر خون چشم که با مرور آن می‌توانیم به ریشه های فاسد و متعفن این قساوتها و بیرحمی ها که در کهریزک ها و خیابانهای کشور اسلامیمان در هشت ماه گذشته گذشت برسیم. محمد علی جمال زاده در خاطرات خود مشاهداتش را از رفتار بی رحمانه مومنین و مقدسین این سرزمین با دو بابی ناشناس می‌نویسد. داستان به اینجا می‌رسد که این دوبابی از شدت شکنجه و آزار مردم از حال می‌روند، خودتان ادامه را بخوانید:
«... دیگر هیچ تاب و توانی در بدن آن دو نفر بخت برگشته نمانده بود . رنگشان پریده با چشمان نیم بسته ، ابدا قوت جلو رفتن نداشتند ولی مومنین و مقدسین با شقاوت و قساوتی که تذکار آن بعد از چهل سال هنوز بدنم را می لرزاند آنها را به طرف مسجد شاه که مسند عدل و داد شریعت عظمی بود می کشیدند ، در آن اثنا شخصی پیت نفتی به یکدست و کاسه ی حلبی دسته داری به دست دیگر فرا رسید . در یک چشم بهم زدن آتش از سر و بدن آن دو نفر به طرف آسمان بلند شد . مردم رجاله محض ثواب هرکدام از آن نفت کاسه ای به صد دینار خریده به سر و صورت آن ها می پاشیدند(۱)...»
عکس: طفل دوازده ساله روح‌الله ورقا بهمراه پدر بهایی‌اش در قل و زنجیر
آیا عجیب است که امروز چنین پستی و دنائتی از سربازان این حکومت در قبال مردم می‌بینیم؟ چه جای شگفت است که دو قرن تمرین خشونت در قبال اقلیت ها به سرنوشتی چنین شوم برای اکثریت بیانجامد؟
گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست
------------------------------------------------------------------
علما بدون آنکه هیچ مسئولیتی در قبال رتق و فتق امور داشته باشند، مداخل هنگفتی برای خود دست و پا کردند بطوریکه خزانه حکومت را یارای پهلوزدن به آنها نبود. ثروت افسانه‌ای مجتهدین بزرگی چون سید محمد باقر شفتی، امام جمعه اصفهان، برغانی در قزوین، شیخ الاسلام تبریز در کتابها آمده است. حال باید پرسید که آیا مداخله علما در حکومت پررنگ تر بود یا دول بیگانه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

ایران در تکاپوی عضویت

در اخبار آمده است که ایران از کاندیداتوری خود برای عضویت در شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد صرف نظر کرده است:
بسیاری از دوستان در فیس بوک و در کامنتهای بالاترین این شکست را مایه شرمساری دولت ایران قلمداد کردند. سوال این جاست که اگر در این حکومت عنصری بنام شرم و حیا وجود داشت چرا در وحله اول می‌بایست خود را نامزد چنین منصبی کنند؟ آیا پیشینه حقوق بشریشان برای خودشان مبهم است؟ من به دوستان عزیزی که چنین فکر می‌کنند تضمین می‌دهم که آیت الله خامنه‌ای و محمود احمدی‌نژاد و سایر کارگزاران حکومت عمامه به سرها بسیار وقیح تر از آنند که دچار شرمساری بشوند. اگر قبول ندارید خبر زیر را بخوانید:
کشوری که در آن زنان جزء اموال مردان به حساب می‌آیند، کشوری در آن زنان حق نگهداری از فرزندی که نه ماه در شکم می‌پرورند ندارند، کشوری که در آن زنان حق ورود به یک باشگاه‌ ورزشی را ندارند، کشوری که در آن زنان تنها برای شستن خشتک گهی مردان آفریده می‌شوند، نامزد محافظت از حقوق زنان می‌شود.










ایران در راستای سیاست های ماکیاولیسمی ‌اش در تمام عرصه‌ها اصرار به وارد شدن در حوز‌ه های خاصی دارد. هدف اصلی ایران نه خدمت به موضوع حقوق بشر، که درست برعکس آن یعنی فاسد کردن مبانی این ارزش‌های بین المللی با حضور مسموم خود است. حکومت ایران برای موضوع حقوق بشر از حیث انسانی آن هیچ ارزشی قائل نیست، بلکه مخالف آن است. ایران به این موضوع از دید کسب قدرت و تاثیر گذاری بر روابط بین المللی نگاه می‌کند و بس.