۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

نامه سرگشاده جامعه جهانی بهائی به آیت‌ الله دری نجف آبادی دادستان کل انقلاب

United Nations Office

866 United Nations Plaza, Suite 120, New York, NY 10017 USA

Telephone: 212-803-2500, Fax: 212-803-2566, Email: uno-nyc@bic.org
14 اسفند 1387

آیت الله قربان‌علی درّی نجف‌آبادی
دادستان کلّ کشور
جمهوری اسلامی ایران

مقام محترم دادستان کلّ کشور،

اعلان اخیر آن جناب در بارۀ امور اداری جامعۀ بهائی ایران مسائلی را در عرصۀ بحث عمومی مطرح ساخته است که نه تنها بر امنیّت و معیشت افراد این جامعه اثر می‌گذارد بلکه بر آیندۀ هر شهروند آن کشور ارجمند نیز تأثیری عمیق دارد. شرح اقدامات انجام شده برای تدوین پاسخ بهائیان ایران در قبال این اعلان مطمئنّاً به استحضار شما رسیده است. "یاران" و "خادمین"، گروه‌های کوچکی که در سطح ملّی و محلّی به امور روحانی و اجتماعی چند صد هزار بهائی ایرانی رسیدگی می‌کردند، آمادگی خود را برای پایان دادن به کار خود اعلان داشته‌اند. این تصمیم تنها بدین منظور اتّخاذ شده است که بهائیان حسن نیّت خود را بار دیگر و به روال 30 سال گذشته به دولت جمهوری اسلامی ایران نشان دهند.

بیت العدل اعظم این مسئله را برای بهائیان روشن ساخته‌اند که متوقّف شدن کار این گروه‌ها نباید موجب نگرانی گردد. میلیون‌ها بهائی در کلّیّۀ کشورهای جهان و نیز همۀ کسانی که از تاریخ این دیانت مطّلع‌ و وقایع اخیر را با بی‌طرفی ناظرند مطمئن هستند که بهائیان ایران خواهند توانست به نوعی امور روحانی جامعۀ خود را سر و سامان دهند، همان طور که در طیّ 165 سال فشار و تضییقات شدید موفّق به این امر شده‌اند. امّا با توجّه به سنگینی اتّهامات وارده بر یاران و خادمین، ما که نمایندگی 179 محفل روحانی ملّی بهائی عالم را در سازمان ملل متّحد به عهده داریم وظیفۀ خود می‌دانیم که نکاتی اساسی را در نامه‌ای سرگشاده به استحضار آن جناب برسانیم.

در بیانیّه‌ای که از طرف خبرگزاری فارس در 27 بهمن 1387 منتشر شد جناب عالی با اشاره به مادّۀ 20 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در خصوص حقوق شهروندان و هم‌چنین مادّۀ 23 در مورد آزادی عقیده، چنین اظهار داشته‌اید: "داشتن یک عقیده و مرام [برای همه] آزاد ولی اعلان و ابراز آن به منظور تحریف افکار دیگران، جریان‌سازی و یا تبلیغ و تظاهر به قصد اغواگری و تشویش اذهان دیگران و عناوین مشابه، مجاز نخواهد بود." این بیان را جز به کوششی برای سنجش میزان خوش‌باوری انسان نمی‌توان تعبیر کرد. نکته‌ای که مورد قبول همگان است آنکه در طیّ قرون و اعصار، رژیم‌های سرکوب‌گر با اظهاراتی از این قبیل منع مستبدّانۀ افکار و عقاید را توجیه نموده‌اند. تصوّر آنکه می‌توان داشتن عقاید فردی را از ابراز آن در رفتار و گفتار جدا ساخت مقدّمه‌ای برای استدلالی کاذب است. برای درک بطلان آن، انسان می‌تواند بپرسد که اگر ایمان خود را نتواند آگاهانه در روابط خویش با دیگران به ظهور و بروز رساند داشتن آن چه مفهومی دارد؟ توجیه این استدلال با تأکید بر ممنوعیّت بیان فقط آن عقایدی که موجب تحریف افکار دیگران می‌گردد، ممکن است در وهلۀ اوّل معقول به نظر برسد، ولی در واقع مجوّزی است برای مسئولین امور که هر شخصی را که مایل باشند سرکوب کنند، چه که این امکان را برای آنان فراهم می‌سازد تا اعمال یا سخنانی را که مطابق میل‌شان نیست با برچسب تحریف افکار محکوم نمایند. در هر حال، سابقۀ بهائیان ایران از این نظر روشن است. آنها هرگز نخواسته‌اند موجب چنین تحریفی گردند و در مقام اغواگری و تشویش اذهان مردم نیز نبوده‌اند. از آنجایی که حضرت عالی با آگاهی کامل از سابقۀ بهائیان مسئلۀ آزادی عقیده را در چارچوب اصول مربوط به حقوق شهروندی در ایران مطرح کرده‌اید به نظر می‌رسد که ممنوعیّت کار یاران و خادمین را به عنوان شرطی برای قائل شدن حدّ اقلّ بعضی از حقوق بهائیان که در طیّ 30 سال گذشته پایمال شده منظور نموده‌اید.

حقایق و سوابق مسئله البتّه بر آن جناب کاملاً روشن است:

· بهائیان ایران که همیشه در معرض خشونت‌های ادواری قرار داشتند، از جمله عملیّاتی که با تحریک ساواک بی‌رحم انجام می‌شد، بعد از انقلاب اسلامی در سال 1357 دست‌خوش موج جدیدی از تضییقات گشتند.
· در ماه مرداد سال 1359 هر نُه نفر اعضای محفل روحانی ملّی بهائیان ایران — هیئت ملّی که طرز انتخاب و وظایف آن در تعالیم بهائی آمده است و قسمتی از ساختار اداری بهائی را در همۀ کشورها تشکیل می‌دهد — ربوده و ناپدید گردیدند و مطمئنّاً اعدام شده‌اند.
· کسانی که متعاقباً به عضویّت این هیئت انتخاب شدند و هم‌چنین جمعی از افراد برجستۀ جامعۀ بهائی از جمله چندین عضو از اعضای محافل روحانی محلّی یعنی هیئت‌هایی که در سطح محلّی فعّالیّت داشتند توسّط دولت دست‌گیر و اعدام گردیدند.
· در پاسخ به اعلانی که از طرف دادستان کلّ در سال 1362 صادر و خواستار انحلال تشکیلات اداری بهائی شده بود، محفل روحانی ملّی ایران به نشانۀ ابراز حسن نیّت به دولت، خود و دیگر مؤسّسات اداری بهائی در کشور را منحل نمود.
· بعد از مدّتی و به جهت پاسخگویی به نیازهای روحانی و اجتماعی جامعۀ 300,000 نفری بهائیان ایران، گروه یاران در سطح ملّی و گروه‌های خادمین در سطح محلّی به طور غیر رسمی شروع به کار کردند.
· حدود 20 سال است که نهادهای مختلف دولتی با یاران و خادمین به طور مرتّب، گاه با روشی دوستانه و گاه تحت بازجویی‌های خشن و طولانی، در ارتباط بوده و با آنان مشورت ‌نموده و از فعّالیّت‌های آنها کاملاً آگاه بوده‌اند. چنین به نظر می‌رسید که امکان گفتگو بین بهائیان و نهادهای دولتی در حال شکل‌گیری بود.
· امّا در طیّ همین مدّت، در سال 1369 نامه‌ای با امضای حجّت الاسلام سیّد محمّد گلپایگانی که در آن زمان دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی ایران بودند منتشر گردید. در این سند از مراجع دولتی خواسته شده است که اقدامات مختلف پیشنهادی در آن را به منظور مسدود کردن "راه ترقّی و توسعۀ" بهائیان ایران به مرحلۀ اجرا در آورند و طرحی برای "از بین بردن ریشه‌های فرهنگی آنان در خارج" تهیّه نمایند.
· اذیّت و آزار بهائیان در طیّ این مدّت به طور پیوسته ادامه داشته است ولی در سال‌های اخیر با افزایش نفوذ عناصری خاصّ که همواره هدف‌شان ریشه‌کن کردن جامعۀ بهائی ایران بوده، این روند شدّت و حدّت بیشتری یافته است.
· از حدود سال 1384 به بعد، مبارزۀ رسمی برای بدنام کردن دیانت بهائی از طریق رسانه‌های گروهی — روزنامه‌ها، سایت‌های اینترنتی، رادیو، تلویزیون و فیلم — تحرّک بیشتری پیدا کرد و تا به امروز هم‌چنان بدون وقفه ادامه دارد. بدون شک اقدامات سازمان‌یافته‌ای در جهت اجرای مفاد سند مورّخ 1369 در حال انجام است.
· در ماه اسفند 1384 توجّه گزارش‌گر ویژۀ سازمان ملل متّحد در امر آزادی مذهب یا عقیده به نامۀ محرمانه‌ای جلب شد که در تاریخ 7 آبان 1384 از طرف ستاد مشترک نیروهای مسلّح ایران خطاب به نهادهای امنیّتی مختلف و تشکیلات پلیس و سپاه پاسداران مرقوم و از آنها خواسته شده بود که بهائیان را در سراسر کشور شناسایی نموده زیر نظر بگیرند. این نامه موجب نگرانی‌ شدیدی در سراسر جهان برای امنیّت بهائیان گردید.
· جوانان بهائی بیش از 20 سال از ورود به دانشگاه‌ محروم بودند زیرا تقاضا‌نامۀ امتحانات سراسری ایران نوعی بود که آنها را مجبور به کتمان عقیده می‌نمود. در سال 1385 به علّت فشارهای جامعۀ بین‌المللی، تغییراتی در تقاضا‌نامه به وجود آمد و چند صد نفر دانشجوی بهائی توانستند وارد دانشگاه شوند، ولی این امید دوامی نیافت زیرا در طیّ همان سال وزارت علوم، تحقیقات و فناوری ضمن نامه‌ای به 81 دانشگاه دستور داد هر دانشجویی که بهائی شناخته شود از دانشگاه اخراج گردد.
· به دنبال نامۀ فوق‌الذکر، پلیس اطّلاعات و امنیّت عمومی نامۀ دیگری به تاریخ 19 فروردین 1386 صادر نمود و اشتغال بهائیان را که سالیان دراز است از استخدام در ادارات دولتی محروم‌اند در تقریباً بیست رستۀ شغلی در بخش آزاد ممنوع ‌ساخت. بدین ترتیب کوشش‌های مداوم در جهت قطع حیات اقتصادی جامعۀ بهائی به شدّت تقویت گردید.
· در چند سال اخیر، تعداد بهائیانی که بدون دلیل بازداشت می‌شوند افزایش یافته، حمله به خانه‌های بهائیان و مصادرۀ اموال و آتش زدن عمدی دارایی‌های شخصی آنان رو به فزونی نهاده، تخریب قبرستان‌های بهائی گسترش یافته، امتناع از پرداخت وام بانکی و صدور جواز کسب به بهائیان شدّت یافته، آزار و فشار بر صاحبان املاک مستأجرین بهائی اوج گرفته، تهدید شهروندانی که به یاری بهائیان بر می‌خیزند وسیع‌تر شده و تحقیر کودکان بهائی در مدارس از سوی معلّمین رو به ازدیاد نهاده است. کاملاً روشن است که اقداماتی از این قبیل به طور منظّم در شهرهای مختلف یکی بعد از دیگری هماهنگی می‌شود.
· سرانجام هفت نفر اعضای یاران، یک نفر در اسفند 1386 و بقیه در اردیبهشت 1387، بازداشت و به زندان افکنده شدند. این بی‌گناهان برای مدّتی در زندان انفرادی بوده امکان ملاقات با اعضای خانواده‌هایشان را نداشتند. هر چند که نهایتاً به اعضای خانواده‌ها اجازه داده شد که ملاقات‌های کوتاهی تحت نظارت نزدیک مسئولین زندان با آنها داشته باشند، ولی مسجونین هنوز از دسترسی به وکیل مدافع و مشورت قانونی محروم هستند. شرایط زندان آنان در حال تغییر بوده است و در یک زمان پنج نفر مردان را در سلولی که بیش از ده متر مربّع وسعت نداشت و فاقد تخت خواب بود جای دادند.
· بالاخره بعد از نُه ماه مسجونیّت و بدون ارائۀ هیچ مدرکی که آنان را با کوچک‌ترین خطایی مرتبط سازد، اعلان گردید که این هفت نفر به "جاسوسی برای اسرائيل"، "توهين به مقدّسات" و "تبليغ عليه نظام" متّهم شده‌‌اند و پروندۀ آنها به زودی با صدور کیفرخواست به دادگاه ارسال خواهد شد.
· بر طبق گزارش جراید، بلافاصله بعد از این اعلام، آن جناب ضمن نامه‌ای خطاب به وزیر اطّلاعات، در حالی که مسئلۀ حقوق شهروندی ایرانیان در مورد آزادی عقیده در قانون اساسی را به طور ضمنی مطرح ساخته‌اید، اظهار داشته‌اید که وجود یاران و خادمین در ایران غیر قانونی است. متعاقباً اعلانی رسمی نیز
در این مورد صادر فرمودید.
*

وقایع سال‌های اخیر و ماهیّت اتّهامات وارده پرسش‌هایی را در ذهن هر ناظر بی‌طرفی راجع به هدف ظلم و ستم‌های همه‌جانبه علیه بهائیان ایران مطرح می‌سازد. حتّی اگر در طیّ روزهای پرآشوب اوّلیّۀ انقلاب احیاناً سوء تفاهماتی در ذهن مسئولین امور در مورد انگیزه‌های جامعۀ بهائی وجود داشته است، چگونه این سوء ظنّ‌ها می‌تواند هنوز هم ادامه یابد؟ آیا هیچ یک از اعضای محترم دولت ایران اتّهامات کاذبی را که دائماً علیه بهائیان در آن مملکت عنوان می‌شود واقعاً باور دارند؟ آیا حقایق ذیل بر مسئولین امور در دوایر مختلف دولتی کاملاً روشن نیست؟

· بهائیان در هر کشوری که ساکن باشند برای پیشبرد رفاه و سعادت مردم آن کشور می‌کوشند، خود را ملزم می‌دانند که دوش به دوش هموطنان‌شان در راه دوستی و اتّحاد و استقرار صلح و عدالت گام بردارند، برای حفظ حقوق خود و دیگران از طرق قانونی اقدام می‌کنند، در همۀ احوال به ذیل درست‌کاری و صداقت متشبّث بوده، از ستیزه‌جویی و اختلاف بیزارند و از رقابت برای رسیدن به قدرت پرهیز می‌نمایند.

· یکی از اصول بنیادی دیانت بهائی اینست که پیروانش باید از هر نوع جبهه‌گیری سیاسی در هر سطحی اعمّ از محلّی، ملّی و بین‌المللی مطلقاً اجتناب ورزند. حکومت در مقام نهادی برای تأمین رفاه و سعادت و پیشرفت منظّم جامعۀ بشری مورد احترام بهائیان و اصل اطاعت از قوانین مدنی یکی از ویژگی‌های آیین بهائی است.

· در آثار بهائی هر گونه اقدامی که خیانت به وطن محسوب شود صریحاً منع گردیده است و روش و سلوک بهائیان در سراسر عالم تمسّک آنان را به این اصل مهم به اثبات می‌رساند.

· ساختار اداری بهائی که در بیش از 180 کشور جهان استقرار یافته وسیله‌ای برای هدایت انرژی بهائیان در خدمت به اجتماع و نیز برای رسیدگی به امور روحانی و اجتماعی جامعۀ بهائی است. داشتن این ساختار
ابداً دلیلی بر وجود هیچ انگیزۀ سیاسی نیست و ربطی به دخالت در امور دولت و یا حکومت ندارد.

· مرکز بین‌المللی دیانت بهائی به دنبال تبعیدهای پی در پی حضرت بهاءالله در نیمۀ قرن سیزدهم هجری شمسی توسّط دولت ایران و عثمانی، در خاک کشور اسرائیل امروز قرار گرفته است. حضرت بهاءالله بعد از سرگونی از وطن خود ایران، در سال 1247 یعنی 80 سال قبل از تأسیس دولت اسرائیل، به مدینۀ محصّنۀ عکّا تبعید گردیدند و سرانجام پس از گذشت چهل سال دوری از وطن، دار فانی را وداع گفتند. اینکه امروز بهائیان در سراسر جهان با مرکز جهانی بهائی در بارۀ مسائل شخصی و امور جامعۀ خود در تماس هستند امری طبیعی و حقیقتی کاملاً شناخته شده است.

· دیانت بهائی احترامی خاصّ نسبت به تمام ادیان الهی قائل است. آثار مقدّسۀ بهائی از اسلام به عنوان "شریعت مبارکۀ غرّا" یاد می‌کند و حضرت محمّد (ص) را "سراج وهّاج نبوّت کبری"، "سرور کائنات" و "نیّر آفاق" که "به ارادۀ الهی از افق حجاز اشراق نمود" وصف می‌نماید. مقام حضرت امیرالمؤمنین (ع) را با عباراتی مانند "بدر منیر افلاک علم و معرفت" و "سلطان عرصۀ علم و حکمت" توصیف می‌کند. در زیارت‌نامۀ مخصوص حضرت سیّدالشّهداء (ع) که از قلم حضرت بهاءالله نازل شده، از آن حضرت با القاب "فخر الشّهداء" و "نیّر الانقطاع من افق سماء الابداع" یاد شده است.
· بهائیان بر طبق تعالیم دیانت خود ملزم هستند که در نهایت درستی و صداقت و صحّت عمل رفتار کنند، در حیات فردی عفّت و عصمت و تقوا پیشه نمایند و در برخورد با دیگران از هر گونه تعصّب اعمّ از نژادی، قومی و طبقاتی آزاد و برکنار باشند.
*

با توجّه به این حقایق آشکار و انکارناپذیر، درک این مسئله بسی مشکل است که چگونه می‌توان کلماتی مانند "جریان‌‌سازی"، "اغواگری"، "خطرناک" و "تهدیدکننده" را در مورد فعّالیّت بهائیان ایران به کار برد. عدّه‌ای جوان به خاطر تعهّدی که نسبت به هم‌وطنان خود دارند کودکان خانواده‌های کم درآمد را مدد می‌دهند تا مهارت خود را در ریاضیات و زبان فارسی تقویت نموده قادر به ایفای نقشی سازنده در پیشرفت کشور خود باشند. آیا جناب عالی کوشش این جوانان را خطرناک می‌دانید؟ اگر بهائیان آرمان‌های والایی را با همسایگان خود در میان گذارند و این تعهّد وجدانی را در آنان تقویت نمایند که اصلاح عالم از طریق اعمال طيّبه طاهره و اخلاق راضيه مرضيّه است، آیا باید عمل‌شان تهدیدی برای جامعه به شمار آید؟ خانواده‌ای بهائی در خلوت‌گاه خانۀ خویش با چند نفر از دوستان خود که از تصاویری که در رسانه‌های گروهی از بهائیان ترسیم شده دچار تشویش ذهن و سردرگمی شده‌اند صحبت می‌نماید و ماهیّت واقعی معتقدات خود را که بر محور اصولی نظیر وحدانیّت خدا و اتّحاد نوع بشر دور می‌زند با آنان در میان می‌گذارد. آیا این اقدام را می‌توان جریان‌سازی دانست؟ کودکی در مدرسه پس از شنیدن کلمات اهانت‌آمیز نسبت به مؤسّس آیین خود که صمیمانه به او عشق می‌ورزد، از معلّم مؤدّبانه اجازه می‌گیرد تا برای هم‌کلاسی‌های خود معتقدات خویش را توضیح دهد. آیا می‌توان این عمل را اغواگری نامید؟ جوانی متعهّد و مشتاق به تحصیل علم و دانش از مسئولین امور می‌خواهد که بدون اینکه مجبور باشد ایمان خود را کتمان نماید به او حقّ ورود به دانشگاه بدهند. آیا هیچ گونه فریب و اغوا در این تقاضا وجود دارد؟ اگر چند خانواده، گهگاهی برای دعا و نیایش و مذاکره در مورد مسائل مورد علاقه خود گرد هم ‌آیند، چه ضرری از این کار متوجّه جامعه می‌شود؟ با توجّه به اینکه روح بشر فاقد جنسیّت است، آیا ابراز این عقیده که زن و مرد در نظر خدا مساوی هستند و می‌بایستی بتوانند دوش به دوش یک‌دیگر در همۀ میادین فعّالیّت کنند، باید موجب نگرانی باشد؟ آیا نامعقول است اگر گروه‌‌های کوچکی در غیاب ساختار اداریِ جامعۀ خود، که در آثار مقدّسۀ آنها توصیف گردیده تلاش کنند تا ازدواج جوانان، تعلیم و تربیت کودکان و دفن مردگان را بر طبق اصول آیین خود انجام دهند؟

آنچه مذکور آمد نمونه‌ای از ظلم و ستم‌ شدیدی است که بهائیان ایران با آن رو به رو هستند. حقّ داشتن این گونه فعّالیّت‌هاست که مدّت 30 سال است از بهائیان ایران سلب شده است.

به استحضار آن مقام می‌رساند که مأمورین دولت در طیّ 20 سال گذشته بارها به اعضای گروه یاران و خادمین گوشزد نموده‌اند که مسئولین امور در حقیقت بهائیان را در مقابل کسانی که اعضای این جامعه را عناصری منفی در اجتماع می‌دانند حفظ می‌کنند. البتّه در بین هر ملّتی شاید بتوان بخش کوچکی از مردم را تحت تأثیر فشارهای بغض و عناد ‌به نحوی تحریک نمود تا مرتکب اعمال بی‌رحمانه و ظالمانه گردند. امّا اصولاً دید ما نسبت به مردم ایران با تصویری که از طرف چنین مأمورینی ترسیم می‌شود مطابقت ندارد. در نظر ما تنگ‌نظری و کوته‌بینی صفات ایرانیان نیست. آنچه ما می‌بینیم تعهّدی محکم به اجرای عدالت از طرف افراد منصفی است که با بسته‌ شدن بی‌دلیل مغازه‌های چند نفر بهائی در شهر خود به حکومت دادخواهی نمودند. ما خصلت وفاداری و یگانگی هنرمندان و موسیقی‌دانان جوانی را می‌بینیم که به دنبال محروم شدن هم‌کاران بهائی خود از اجرای برنامه در کنسرت عمومی، آنان نیز از اجرای برنامه خودداری نمودند. ما شهامت و استقامت دانشجویانی را می‌بینیم که بعد از ممنوع شدن هم‌کلاسی بهائی خود از شرکت در امتحان، به دادخواهی و اعتراض برخاستند و خود نیز از شرکت در امتحان امتناع ورزیدند. ما روحیّۀ شفقت و خیرخواهی همسایگان یک خانوادۀ‌ بهائی را می‌بینیم که در تمام ساعات شب حمایت و هم‌دردی نسبت به همسایۀ خود را که منزل‌شان ظالمانه ویران شده بود ابراز داشتند و در جهت اجرای عدالت و جبران خسارات وارده بر آن خانواده اقدام نمودند. ما در ندای بسیاری از ایرانیان آزاده که به دفاع از هم‌وطنان بهائی خود برخاسته‌اند طنین گذشتۀ شکوه‌مند این ملّت شریف را با گوش جان می‌شنویم. با شکرانۀ عمیق قلبی و سپاس فراوان نسبت به آن آزادگان، آنچه را که ناگزیر شاهد آن هستیم اینست که بسیاری
از کسانی که به حمایت ازجامعۀ ستم‌دیدۀ بهائی بر می‌خیزند، چه دانشجو و دانش‌پژوه، چه روزنامه‌نگار و فعّال اجتماعی، چه هنرمند و شاعر، چه اندیشمند پیشرو و طرف‌دار حقوق زن، حتّی شهروندان عادّی خود نیز از تضییقات و ستم‌های مشابهی رنج می‌کشند.

به استحضار آن مقام محترم می‌رساند که اثرات تصمیمی که قوّۀ قضائیّۀ کشور در روزهای آینده اتّخاذ خواهد کرد تنها منحصر به جامعۀ بهائی ایران نخواهد بود. آنچه در واقع مطرح است مسئلۀ آزادی وجدان و اندیشۀ تمامی ملّت ایران می‌باشد. ان‌شاءالله به خاطر حرمت اسلام و شرافت مردم آن سرزمین، در قضاوت خود انصاف را رعایت نماید.
با احترام،
جامعۀ جهانی بهائی

رونوشت: سفیر محترم جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل متّحد

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

دفاع بهائیان از فلسطینیان

مقدمه: مقاله هفت زندانی و یک تابلو در سایت نگاهی دیگر بحث داغی را در بین نظر دهندگان، پرهام، اندیشه، طالب حقیقت، کاویان و تاحدی نگارنده به جریان انداخته که انگیزه اصلی من از نوشتن این مقاله است.


هر بهایی در ایران که سر به ظلم فرو نمی‌آورد، یار و یاور هر آزادی‌خواه در جهان است. نیاز به صدور اعلامیه نیست. هر بهایی که برای بیدار کردن مردم به محروم ترین نقاط دنیا سفر می‌کند تا بدور از غوغای سیاست بازان، عشق و امید به راستی و درستی را در قلب مردم بکارد یار و یاور هر ستمدیده است. نیاز به بوق و کرنا نیست. در این میان بهائیان ایران نه تنها یار و یاور آزادی خواهان هستند بلکه معلم واقعی هر مظلومی هستند که در طلب حقوق از دست رفته خود در تلاش است. دیانت بهایی راه حل مشکل فلسطین و اسرائیل را در یک جمله می‌جوید و آن آشنایی آنها با تعالیم رهایی بخش آیین بهایی، چه اسرائیلی ها و چه فلسطینی‌ها. آشنایی با این تعالیم لزوما به معنی بهایی شدن نیست. متاسفانه بسیاری از کشورها که منافع تبلیغاتی بسیاری درکشمکش تاریخی اسرائیل-فلسطین دارند و اتفاقا در اعلام حمایتهای بی دریغ پیشرو هستند، با سرازیر کردن اسلحه ، پول و آتش افروزی، فرصت این آشنایی را دریغ می‌کنند و احقاق واقعی حقوق فلسطینیان و حتی اسرائیلی ها را به تعویق می‌اندازند.(۱)
پیام بهائیان به مردم فلسطین این است که به بهائیان ایران نگاه کنید و از آنها روش دفاع از خود را بیاموزید. در واقع پروسه سرکوب بهاییان در ایران می‌توانست بسیار فجیع تر، اسفناک تر و شرم آورتر از آنی باشد که امروز است، اگر بهائیان ایران به سنگ اندازی و دیگر روشهای دفاعی فلسطینیان متوسل می‌شدند. گروهکهای مختلفی را بیاد آورید که رژیم ایران نسلشان را از صفحه روزگار محو کرده است.
بهاییان را هم چون فلسطینی‌ها از خانه‌شان بیرون کردند. همین آقای «پرهام» که کامنت می‌گذارد، منزلشان در ایران بدست این حکومت جائر غصب و هم اکنون یک آخوند در آن ساکن است که در آن نماز می‌خواند و مثلا از حق مردم فلسطین دفاع می‌کند و پول بیت المال را به جیب می‌زند. بهاییان ایران هم چون فلسطینی‌ها گروه گروه آواره شدند. داستان بیرون کردن دهها خانواده از دهات اطراف شهرستان ساری، یعنی ایول و کندس بن و سوزاندن پیرزن بهایی گلدانه علیپور را بخوانید:

اما بهائیان سنگ نینداختند، آلت دست این گروه و آن گروه نشدند. بهانه بدست کسی ندادند، چون خالد مشعل چفیه به سر به پا بوسی این و آن نرفتند. الان را نگاه نکنید، ۳۰ سال پیش که اعضای محفل روحانی ایران را گروه گروه به پای جوخه اعدام می بردند، زمان متفاوت بود. نه اینترنتی بود که در آن بنویسیم و نه این جنایت هولناک در عرصه بین المللی چندان شناخته شده بود. در آن سالهای نخست جز دعا و مناجات کاری از دستمان ساخته نبود. آقای رجایی طرح ساختن کمپهایی در بیابان برای ۳۰۰ هزار بهایی و جداسازی افراد زیر ۱۶ سال از والدین را در سر داشت.
آری، رژیم ایران در آن زمان سودای حکومت جهانی داشت، سلطه‌اش بر جان و مال و ناموس مردم را ماذون از پیامبر می‌دانست، و برای نگرانی‌های جامعه بین الملل پیشیزی ارزش قائل نبود. آقای خمینی در دستور قتل عام زندانیان سیاسی تاکید کرد که در اجرای حدود اسلامی هیچ ملاحظه‌ای روا نیست. بیش از ۲ دهه طول کشید تا اندکی عقل و خرد به سر دولتمردان ایران بیاید و متوجه روابط حاکم در دنیای امروز شوند. از این روست که امروز از در انکار جنایات خویش درمی‌آیند.
آنچه دولت ایران برای محو کردن این اقلیت انجام داده و می‌دهد بسیار گسترده تر از کارهای اسرائیل است. دولت ایران علاوه بر اعمال خشونتی گسترده به روشهای سخیفی چون تفرقه افکنی در بین بهاییان نیز رو آورده است. افرادی که بهایی نیستند در اینترنت می توانند هویت اصلی خود را پنهان کنند و با معرفی خود به عنوان یک بهایی به ایجاد تفرقه بپردازند. شنیده ها حاکی از آن است که علی‌الخصوص دولت فعلی سرمایه گذاری هنگفتی در این زمینه‌ها کرده است. از طرف دیگر شاخک های اطلاعاتی رژیم نام و نشان تمام کسانی را که بخاطر اشتباهشان مورد تنبیه و یا سرزنش مسولین جامعه بهایی قرار بگیرند را پیدا می‌کنند و از آنها سوء استفاده تبلیغاتی می‌کنند.
ببینید که بهايیان علیرغم چه مشکلاتی وخیمی توانستند سرپا بایستند. این جامعه برای گذشتن از بحران روشی را پیش گرفت که بنیادهای فلسفی آن ۱۵۰ سال پیش در آثار بهاءالله مدون گردید و به دنیا ارائه شد. با تمام این معضلات بهائیان ایران توانستند با مدیریتی که مناسب دنیای امروز است گلیم خود را از آب بیرون کشند و کارآیی این روش را به مظلومان جهان ثابت نمایند. چون سقراط جام بلا سرکشیدند تا درس آزادگی به نوع بشر دهند. اکنون موجودیت بهائیان ایران بسیار بیشتر از ۳۰ سال پیش شناخته شده است. امروز بسیاری از هموطنان ما در ایران علاقه خود به این تعالیم و ناراحتی خود را از این ظلم و جور منعکس می‌کنند. امروز دیگر بسیاری فهمیدند که آنچه رهبران این حکومت به بهاییان نسبت می‌دادند دروغهایی بیش نبودند. به خاطر مدیریتی صحیح بود که وضع ما امروز از وضع فلسطینیان از بعضی جهات بهتر است. به اظهارات احمد باطبی در این زمینه توجه کنید:
حال «طالب حقیقت» می‌گوید که چرا بهائیان مانند بعضی سودجویان به جار و جنجال و صدور اعلامیه در محکوم کردن اسرائیل اقدام نمی‌کنند. باید به او بگویم بهايیان ارمغان بهتری برای فلسطینیان دارند که آنها را از این وضعیت نجات خواهد داد. و آن فعل است نه قیل و قال. داستان طوطی و بازرگان را خوانده اید؟ دیدید که چگونه طوطیان هند به طوطی‌ای در قفس آموختند که خود را از بند برهاند؟ بعد از آنکه طوطی بازرگان از طوطیان هند تقلید می‌کند، موفق می‌شود که از بند بازرگان آزاد شود. بازرگان رو به طوطی که بر فراز شاخه‌ای نشسته بود می‌کند و می‌گوید

اوچه کرد آنجا که تو آموختی------ساختی مکری و مارا سوختی
گفت طوطی، کاو به فعلم پند داد------ که رها کن لطف و آواز و وداد
آری ما به فعل همراهیم نه با حرف.
------------------------
(۱) هیچ کشوری در دنیا از موضوع فلسطین به اندازه حکومت ملایان ایران استفاده سیاسی نکرده است. از حسن عباسی ویدئویی در اینترنت وجود دارد که در آن در توجیه سرازیر ساختن پول نفت ایران به حماس و حزب‌الله به استفاده ابزاری ایران از لبنان و فلسطین اعتراف می‌کند.
(۲) حکومتی که سینه‌خود را برای مردم فلسطین چاک می‌دهد، وقتی میان منافع سیاسی‌اش و مردم رنجدیده فلسطین ناچار به انتخاب می‌شود، چه ریاکارانه و بی‌شرمانه عمل می‌کند:
سکوت جمهوری اسلامی در مقابل حمله تانکهای سوری به اردوگاههای فلسطینیان [جنایات اخیر رژیم بشار اسد در شهر لاذقیه و حمله نیروهای دولتی به اردوگاه‌های فلسطینی اعتراض جامعه بین‌المللی و به ویژه سازمان آزادی‌بخش فلسطین را در پی داشته، اما هنوز و همچنان دولت ایران از بشار اسد حمایت می‌کند و می‌گوید که «رویدادهای سوریه یک مسألۀ داخلی است». سکوت دولت ایران در برابر حملات بشار اسد به اردوگاه‌های فلسطینی‌ها در حالی صورت می‌گیرد که طی ۳۰ سال پس از انقلاب اسلامی، همواره جمهوری اسلامی خود را مدافع حقوق فلسطینیان معرفی کرده است.]
(۳) اینهم گزارش ویدئویی از حمله متحدان ج.ا به مردم فلسطین
http://www.youtube.com/watch?v=S8fJTI5eL7o

۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

این ژن جاسوسی من!

این داستان کوتاه را حدود2 سال پیش به صورت کامنتی در زیر مطلبی از احمد شیرزاد گذاشته بودم. امروز مقاله عزیز سفر کرده را در سایت بیداری می‌خواندم که یاد داستان خودم افتادم. سراغ اینترنت رفتم تا شاید بتوانم پیدایش کنم. کلمه «جاسوس» را تو گوگل تایپ کردم و روی I am feeling lucky کلیک کردم. در کمتر از چند دهم ثانیه گوگل مرا شناخت. اینهم داستان خیلی کوتاه من:

...
دردهي زندگي ميكرديم كه با شهر حدود ده كيلومتر فاصله داشت. پدرم معلم راهنمايي و مادرم پرستار بود. پدر امكان تحصيل بسياري از اهالي محل را فراهم كرد. مادرم نيز با دلسوزي به بيماران ده كمك ميكرد. من 6 سال داشتم كه انقلاب شد. پدر و مادرم به اتهام جاسوسي از كار بركنار شدند. يكي 17 و ديگري 13سال خدمت كرده بود. حق بازنشستگي پرداخته بودند. مادر خانه نشين شد و پدر كه جز معلمي چيزي نميدانست كشاورز شد تا 5سر عائله را سرپرستي كند. زن و شوهر طفلكي ها هردو جاسوس بودند. پدرو مادرم را ميگويم. ميدانيد اگر زن و شوهر همكار باشند، معمولا زندگيشان بهتر پيشرفت ميكند. جالب تر انكه ما خانوادگي جاسوس بوديم. عمويم اولين ليسانس شيمي شهر و دبيري سرشناس بود اما حيف كه جاسوس خطرناكي بود؛ تمام نمره ها را به اجنبي ميفروخت و پول خوبي هم ميگرفت. از قضا،40-50 سال پیش، يك سال معلم پدر من هم بود و ايشان را تجديدكرد. ازاين بابت من هم خوشحال شدم كه جاسوسي ايشان بر هيات پاكسازي محرز و از كار بركنار گرديد.عمو جان بعد از پاکسازی شاگرد پدرم در كار كشاورزي شد.
دايي جان دومين داروخانه شهر را بازكرده بود، ظاهرا معروف به درستكاري بود، اما حيف كه او هم عنصر امپرياليست بود و اين خدمات را براي جلب اعتماد بيماران و استخراج اطلاعات انجام ميداد. من خودم یادم است که هر نسخه‌ای را که‌ به دست مشتری می‌داد، یک ورق از دفترچه بیمار را می‌کند و برای خودش نگه می‌داشت. خوشبختانه اطلاعات استان متوجه این موضوع شد و سریعا داروخانه اش را بستند و محتاج نان شبش ساختند. دائی جان بعدا به پرورش گاو شیری پرداخت که متاسفانه گاوها هم همه جاسوس از آب در آمدند(از یک فروشنده بهایی خریداری شده بودند!)و تمام شیر ها هم نجس اندر نجس. لاجرم گاوداری‌ را هم کنار گذاشت و خانه نشین شد.
بعدها من ديپلم گرفتم و براي دانشگاه اقدام كردم كه گفتند كه متاسفانه من هم جاسوسم و نميتوانم به دانشگاه بروم. راستش كمي هم خوشحال شدم چون مدتي بود كه دنبال كار ميگشتم و پيدا نميكردم و هر روز غرولند مادرم را ميشنيدم. حالاديگر يك كار و حرفه اي داشتم. كاغذرا به مادر نشان دادم او هم خوشحال شدو گفت كه فرزند خلفي هستم و به من افتخار ميكند. اما به من سفارش كرد كه حتما نام كشوري كه برايشان جاسوسي ميكنم را ازشان بپرسم تا مانند پدرو ساير اقوام دچار اين همه مرارت نشوم. ايكاش پدرم هم پرسيده بود كه جاسوس كدام كشور است تا يك عمر زمزمه نكند
بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
يا رب مباد كس را مخدوم بي عنايت
....

دم جنبانک جان تولدت مبارک

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

هفت زندانی و یک تابلو

در شب ۱۸ فوریه ۲۰۰۹ ، عده‌ای در محفلی عمومی در شهر اتاوای کانادا گرد هم آمدند تا، بعد از دعا و نیایش، در جریان آخرین اخبار مربوط به دستگیری هفت تن از مسئولین جامعه بهائیان ایران قرار گیرند. نعیم توکلی، فرزند زندانی بهایی بهروز توکلی در جمع حضور داشت و نطق کوتاه اما موثری ایراد کرد که در زیر می‌خوانید. ترجمه آن به فارسی را که در زیر آمده است بنده انجام دادم
http://negahedigar1.blogfa.com/post-115.aspx
.


I would like to share a few words about my personal experience and feelings on the current situation of Baha’is in Iran: about my family, my friends and myself. What I am going to share are my feelings and thoughts, and the complications which I face everyday: as an Iranian; as a Baha’i; as a member of the human family; and as a person whose father is incarcerated in one of the most infamous prisons in the world. The Evin prison, in north of Tehran. High on a hill. With underground cells and torture rooms. Surrounded by thick huge walls. 

I remember the time I was involved in a hi-rise construction project which had a good view of Evin prison. As the building was going up, higher and higher, I was able to have a better view of that scary place. That is why today I can clearly remember the asymmetrical outline of Evin. It is the image I go to sleep with at night and wake up with in the morning, trying to picture my father in it. I know what it looks like. 

Three years ago, my father, Behrouz Tavakkoli, was in jail on a previous occasion for his Baha’i beliefs. When we finally received permission to visit him I couldn’t believe the man before me was my father. Pale, weak with a long beard and long hair, in a loose prison uniform. As they took him away I saw he was limping. Now I can imagine what it looks like. But this time I have to add to this picture all I can remember from his friends, too. I have to use my imagination like Photoshop software to add beards to the smiling faces of the other four men. I have to make them look older. Make them look older by several years older for each month which they have spent in prison. I have to picture their joyful eyes as tired. Tired of repeated daylong intense interrogations under high intensity light sources. I have to imagine how my father and his friends look today after nine months of devastating interrogations accompanied by the most humiliating and insulting words they’ve ever heard in their lives. Do you know two of these seven arrested Baha’is are women? I can’t imagine these two women in that situation. This is  what they call “white torture”. Words are loosing their meanings and implications. Uponhearing the word “White” it is no longer the snow that comes to my mind, nor is it a dove  or peace. Torture comes to my mind these days with the word “white”. White torture means all the serious orthotic problems my father has developed during the incarceration period. White torture means that Vahid, one of my father’s colleagues, who is 35 years old, is loosing his eye sight due to severe nerve breaking pressure. White torture means to deprive a mother from being with her teenage daughter for several months. 

I have only a few minutes to share with you a few words about my father, and his friends but this is more or less the everyday life of the largest non-Muslim religious minority in Iran. This is the life of anyone who belongs to the Baha’i community, a community of over 300,000. A community deprived of everything. Deprived of basic human rights from the time of their birth until they die. Deprived of being given – while still a newborn - any name which holds significance to the Baha’is. Deprived of having even one easy day in school without being singled out. Deprived of being able to register in any school based solely on their talents. Deprived of higher education. Deprived of marriage certification. Deprived of not only governmental jobs, but even banned from being hired by a large part of the private sector due to government pressures. Deprived of having their own businesses without their names published in the revolutionary guard’s black list. Deprived of having a tombstone on their graves, to rest in peace without shaking several times a year in their caskets from the bulldozers of the Islamic Republic. Deprived of having Baha’i administrative elections and institutions. 

My father and his friends were seven members of this populous community which is scattered over every corner of Iran. Their job was only to bring these people together. To provide them with sense of community and integrity in the absence of any Baha’i institutions, which are banned by law in the Islamic Republic of Iran. Now they have been targeted by several false and fabricated accusations by the regime. 

I remember nine months ago after that morning raid to my parent’s home, I was talking to my mother and I could feel she was shaking on the other side of the line as she was telling me about her conversation with one of the intelligence agents. She was packing a warm sweater for my father as they were taking him away, but the agent refused to allow my father to take that package, saying “he is not going to need clothing anymore, only a live person does”! 

Now it has been over nine months that my father is in jail. It has been over nine months I am working on that picture in my head, imagining my father’s situation. Once I had to paint him in a solitary confinement, and in interrogation rooms. I’ve tried to picture him in a room sitting on a wooden stool for over 20 hours facing two intelligence agents filled with blind religious prejudices. I have moved my father in this picture from solitary confinement to the general ward. Then I moved him back to a small cell with no bed, not enough blankets, sleeping on a cold cement floor in Tehran’s cold winter with his four fellow cell-mates. Now I am working on another corner of this big mental canvas. I am drawing a court. I cannot see a lawyer though. Probably they don’t have access to their lawyers. 

Will I have to draw my father and his friends back into the prison after this court case? Will I have to move him around Evin prison in my imaginary drawing one more time? From solitary cells, to interrogation rooms, to torture benches, to larger cells with his friends with him. 

When I look more carefully at this big unpleasant picture there is another section in this prison which I can see, with wooden posts or steel posts. And steel rafters. And hand- operated cranes. And hoisting machines. And ropes! My mind won’t let me move my father and his friends to that corner. 



Naeim Tavakkoli 
February 18, 2009 

اجازه دهید که تجربه و احساسم را در مورد وضعیت جاری جامعه بهائیان ایران با شما در میان بگذارم. در مورد خانواده ام، دوستانم و خودم. آنچه که می‌خواهم به شما بگویم دغدغه‌های ذهن و روحم اند.  مشکلاتی هستند که به عنوان یک بهایی، یک عضو خانواده انسانی و به عنوان کسی که پدرش در بدنام ترین زندان جهان، زندان اوین، اسیر است، با آنها دست و پنجه نرم می‌کنم. زندان اوین، زندانی واقع بر تپه‌های شمال تهران، زندانی با سلول‌های زیرزمینی و اتاق‌های شکنجه، با دیوارهای بزرگ و ضخیمی که گرداگرد آنرا گرفته است.

به یاد می‌آورم زمانی را که در پروژه‌ ساخت آسمانخراشی مشرف بر این زندان مشغول به کار بودم. همچنان که ساختمان بالا و بالاتر می‌رفت تصویر بهتری از این زندان مخوف رابه چشم می‌دیدم.  امروز نقشه غیر متقارن اوین را به یاد می‌آورم. تصویری است که هر شب با آن به خواب می‌روم و هر صبح با آن بیدار می‌شوم در حالی که پدر را در آن مجسم می‌کنم؛ آخر می‌دانم که به چه می‌ماند.


سه سال پیش نیز، پدرم، بهروز توکلی، به صرف عقیده‌اش به آئین بهایی گرفتار شده بود. یادم است وقتی نهایتا اجازه ملاقات با او را دریافت کردیم در اولین ملاقات باور نمی‌کردم که مردی که در مقابل من ایستاده است پدرم می‌باشد. نحیف و بی رنگ و رو، با ریشی انبوه و مویی بلند در جامه گشاد زندان. وقتی می‌بردندش دیدمش که می‌لنگید. اکنون می‌دانم که‌ به چه می‌ماند. اینبار اما باید دوستان پدر را نیز در این تصویر بگنجانم. مثل یک برنامه فتوشاپ، باید چهره را عوض کنم. باید ریش انبوه به صورتهای خندان آن چهار مرد دیگر نیز بیافزایم. برای هرماه زندان، باید آنها را چندین سال پیرتر در نظر آورم. باید خستگی را جانشین آن‌ موج شادی در چشمانشان کنم؛ خسته از بازجویی‌های شبانه روزی و تکراری، در مقابل نور شدید یک چراغ. باید امروز او و دوستانش را بعد از گذراندن نه ماه از این گونه بازجویی‌های طاقت فرسا تصویر نمایم. بازجویی‌هایی همراه با تحقیرها و توهینهایی که شبیه آن را تاکنون نه‌دیده و نه‌شنیده بودند. آیا می‌دانید که دونفر دیگر از این جمع از زنان بهایی‌‌ می‌باشند؟ چگونه توانم آنها را در زیر این شکنجه‌ها به نظر آورم. شکنجه هایی که به آن «شکنجه سفید» می‌گویند. ببین که چگونه کلمات معنایشان را از دست می‌دهند. دیگر کلمه «سفید» یاد‌ آور برف نیست، یادآور قمری سفید و یا صلح هم نیست. این روزها «سفید»‌مرا به یاد شکنجه می‌اندازد. شکنجه سفید یعنی تمام مشکلات جسمی پدرم که در دوران زندان برایش بوجود آمد. شکنجه سفید یعنی اینکه یکی از دوستان پدرم وحید در ۳۵ سالگی بینایی‌اش را در زیر فشارهای طاقت فرسا از دست بدهد. شکنجه سفید یعنی آنکه مادری را از ملاقات با دختر نوجوانش برای چندین ماه ممنوع کنند.
آنچه در این در وقت محدود و جملاتی چند در مورد پدر و دوستانش می‌گویم، کم و بیش، زندگی روزمره اعضای بزرگترین اقلیت مذهبی غیر مسلمان در ایران است. زندگی هر آن کسی است که به جامعه بهایی تعلق دارد، جامعه‌ای با ۳۰۰ هزار نفر جمعیت. جامعه‌‌ای محروم از همه چیز. محروم از ابتدائی ترین حقوق انسانی از بدو تولد تا موقع مرگ. محروم از داشتن یک روز خوش در مدرسه در کنار بقیه دانش آموزان. محروم از حق تحصیل در مدارس بهتر که در حد استعدادهایشان باشد. محرومیت از تحصیلات دانشگاهی، محرومیت از حق ثبت ازدواج. محرومیت از داشتن مشاغل دولتی و ممنوعیت از استخدام در بیشتر شرکت‌های خصوصی بخاطر فشارهای حکومتی. محرومیت از حق راه‌اندازی و تاسیس یک شرکت و یا یک تولیدی بدون آنکه نامشان در لیست سیاه سپاه قرار گیرد.وحتی محرومیت از حق داشتن یک سنگ یادبود بر قبورشان، محلی که در آن به آرامش ابدی روند بدون آن که تابوتشان با بلدوزهای حکومت اسلامی زیر و رو شود. محروم از اینکه بتوانند تشکیلات انتخابی بهایی داشته باشند.



پدر من و دوستانش هفت عضو این جامعه پر جمعیت بهایی ایران بودند. جامعه‌ای که اعضایش در هر گوشه و کناری از این خاک سکنی دارند. وظیفه این هفت نفر آن بود کلیت این جامعه بزرگ را حفظ کنند و در غیبت  تشکیلات بهایی که بدستور حکومت ایران تعطیل شده است، به این جامعه رنگ یکپارچگی و  وحدت  بخشند.  اکنون این هفت نفر هدف تهمت های بی اساس و جو سازی های این رژیم قرار گرفته اند.



به خاطر دارم که ۹ ماه پیش، بعد از آن حمله صبحگاهی به منزل پدرمان، با مادرم تلفنی صحبت می‌کردم. مادر در حالی که از  شدت اضطراب می‌لرزید گفتگوی خود با مامورین اطلاعاتی برایم بازگو می‌کرد. می‌گفت که وقتی خواست ژاکت گرمی را به پدرم  بدهد، ماموری جلوی او را گرفت و گفت « او به لباس نیاز نخواهد داشت؛ فقط زنده‌ ها لباس می‌خواهند»
اکنون بیش از  نه ماه از آن زمان می‌گذرد و پدرم هنوز در زندان است. اکنون بیش از نه ماه است که من روی تابلویی در  ذهنم کار‌ می‌کنم،  تا پدرم را در این وضعیت‌ها به تصویر کشم. وقتی او را در سلول انفرادی و در اتاق باز جویی تصور کنم. گاهی باید او را در اتاقی تصویر می‌کردم در حالی که بیش از ۲۰ ساعت بر روی یک چهارپایه چوبی نشسته است؛ رو در رو با دو بازجو که وجودشان از تعصبات مذهبی و نفرت انباشته است. سپس او را به بند عمومی برمیگردانم. اتاقی بدون تخت و ملافه کافی. خوابیده بر زمین سرد در زمستان سرد تهران همراه با چهار همبند دیگرش. 
اکنون در گوشه دیگر این تابلو  دادگاهی را به تصویر می‌کشم. هیچ وکیلی حضور ندارد. آنها احتمالا به وکیل هم دسترسی ندارند. 
نمی دانم چه می‌شود. آیا باید پدر و دوستانش را، بعد از این دادگاه، دوباره در زندان تصور کنم؟ آیا او را دوباره در سلول انفرادی و در اتاق بازجویی، و تخت های شکنجه و دیگر اتاق ها، همراه با دیگر هم بندانش تصور خواهم کرد؟ 

وقتی با دقت نگاه به این تصویر رنج آور نگاه می‌کنم، گوشه دیگری در این زندان را هم می‌بینم. 
...
دیگر ذهنم اجازه نمی‌دهد که پدرم و دوستانش را در این گوشه به تصویر کشم.
نعیم توکلی،
۱۸ فوریه ۲۰۰۹